<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180</id><updated>2011-12-28T21:22:48.036-08:00</updated><title type='text'>mastaneh</title><subtitle type='html'>sara tells ...</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://masti.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>100</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-86369135</id><published>2002-12-21T11:37:00.000-08:00</published><updated>2002-12-21T11:37:59.896-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نقدها را بُوَد آيا كه عياري گيرند&lt;br /&gt;تا همه صومعه‌داران پي‌ ِ كاري گيرند&lt;br /&gt;مصلحت ديد من آنست كه ياران همه‌كار&lt;br /&gt;بگذارند و خم طُره‌ي ياري گيرند&lt;br /&gt;خوش گرفتند حريفان سر ِ زلف ساقي&lt;br /&gt;گر فلكشان بگذارد كه قراري گيرند&lt;br /&gt;زاغ چون شرم ندارد كه نهد پا بر گُل&lt;br /&gt;بلبلان را سزد ار دامن خاري گيرند&lt;br /&gt;قوت بازوي پرهيز به خوبان مفروش&lt;br /&gt;كه در اين خيل حصاري به سواري گيرند&lt;br /&gt;يارب اين بچه‌ي تركان چه دليرند به خون&lt;br /&gt;كه به تير ِ مژه هر لحظه شكاري گيرند&lt;br /&gt;رقص بر شعر تر و ناله‌ي ني خوش باشد&lt;br /&gt;خاصه رقصي كه دست نگاري گيرند&lt;br /&gt;حافظ ابناي زمان را غم مسكينان نيست&lt;br /&gt;زين ميان گر بتوان به كه كناري گيرند&lt;br /&gt;--------------------------------------------&lt;br /&gt;گر مي‌فروش حاجت رندان روا كند&lt;br /&gt;ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;جان رفت در سرِ مي و حافظ زعشق سوخت&lt;br /&gt;عيسي دمي كجاست كه احياي ما كند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-86369135?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/86369135'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/86369135'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_12_15_archive.html#86369135' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-85470564</id><published>2002-12-03T23:11:00.000-08:00</published><updated>2002-12-03T23:11:04.773-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اينم بايد از اون بيماريهاي جالب ِ رواني باشه كه اگه من يه ذره  سواد روانشناسي داشتم، حتما اسمشو پيدا ميكردم. بيماري خانم شكيبا همكارمو ميگم.&lt;br /&gt;(تو اتاقي كه من كار ميكنم سه نفر ديگه حضور دارن: خانم شكيبا 45 ساله و نيما حيدري كه همسن منه و خانم محقق 40 ساله كه عجوبه‌ي عالم و منشي بخشه. رييس ِ هم كه تو اتاق بغليه.)&lt;br /&gt;خام شكيبا زنيه كه از اول جووني هميشه بايد به سختي كار ميكرده. ليسانس زبان انگليسي دارد و هنوزم بدون كار كردن اون چرخ زندگيشون راحت قِل نميخوره.&lt;br /&gt;با توجه به صحبتهاي جسته گريخته‌اي كه از ابتداي آشنايي با هم داشتيم، متوجه شدم كه تعداد زيادي دخترعمو و پسرعمو و ... داره كه از بچگي خيلي به هم نزديك بودن و اغلب اوقاتشان رو باهم گذروندن. حالا كه همگي به ميانسالي رسيدن، هركدوم تو يه گوشه‌ي دنيا مشغول كلنجار رفتن با سرنوشتشونن و گويا از قضاي روزگار و شانس اين همكار بدبخت ما، همه دخترعمو و پسرعموها كم ِ كم يه خونه زندگياي تو سانفرانسيسكويي، استكهلمي، سيسيلي جايي دارن علاوه بر اون بعضياشون يه ويلاييم تو اسپانيا و جزاير فلان وبهمان ...  خلاصه انگار از بين همه‌ي اونا فقط همين خانم شكيباي ماست كه تابحال تو عمرش از شاعبدالعظيم اونطرفتر نرفته. &lt;br /&gt;ولي جالبي قضيه اينجاست كه اين خانوم هميشه طوري حرف ميزنه كه انگار شبانه روز تو خيالش داره تو دنياي اونا زندگي ميكنه.&lt;br /&gt;ازش پرسيدم امروز چند آذره؟ ميگه: 4 دسامبره !!!&lt;br /&gt;درست مثل كسي حرف ميزنه و رفتار ميكنه كه انگار سالهاي ساله خارج از ايران زندگي كرده.&lt;br /&gt;حتي تو حرف زدن ِعاديش وقتي ميخواد راجع به يه موضوع جدي حرف بزنه، يكهو آنچنان لحن كتابي ِ معذب ِ پينگيليش ِ غلط غولوطي پيدا ميكنه كه بيا و ببين. &lt;br /&gt;علاقه‌ي شديدي به اينترنت داره.  مدام داره تو سايتاي مختلف چرخ ميزنه و يهو بيمقدمه سؤالاي بيربطي ميپرسه يا از مشكلاتي گله ميكنه كه ربطي به ما نداره، مثلن  يهو ميپرسه چطور ميشه فلان چيزو از طريق اينترنت خريد؟&lt;br /&gt;- ميشه يه شماره حسابي كه به فلان سايت ميدم، قلابي باشه؟&lt;br /&gt;- يا مثلن FBI CHEK اين اسم چقدر طول ميكشه؟&lt;br /&gt;همين امروز صبح، ما دوتا تو اتاق تنها بوديم كه يه آقايي اومد براي تعمير دستگاه فكس. منم سخت مشغول ِ ”وبلاگخواني“ (بجاي كار)، غيرازاينكه كلا پُرحرفياش داره كم كم ديوونم ميكنه، اصلنم خوشم نمياد وقتي دارم چيزي ميخونم كسي باهام حرف بزنه. مخصوصن حرفاي الكي و بيربط.  خلاصه يهو تا خانم شكيبا چشمش خورد به اين آقا انگار كه show off خونش اومده باشه پايين ازمن پرسيد: دوستي آشنايي كسي رو نداري خارج از كشور كه هيچ آدرسي، تلفني چيزي ازش نداشته باشي يا اصلن حتي ندوني تو كدوم ايالته؟! (پس خارج يعني آمريكا)&lt;br /&gt;منم كه راستش جلو اين يارو يه ذره از طرز حرف زدن خانوم شكيبا خجالت ميكشيدم، فوري گفتم نه كه سر و ته قضيه  هم بياد. ولي اون ول نكرد كه، شروع كرده با هيجان:&lt;br /&gt;وااااااااي‌ي‌ي‌ي ... نميدوني چقدر جالبه. ” مهشيد“ ميگفت (حالا مهشيد كيه خدا ميدونه) يه دوستشو كه از دبستان تا حالا گم كرد بود رفته &lt;b&gt;سِرچش&lt;/b&gt; كرده، اول تو كل آمريكا بعد تو چندتا ايالت بعد ... خلاصه همينطور هي &lt;b&gt;ديستركت&lt;/b&gt;شو كم ميكنه تا بلاخره شماره تلفنو آدرسو ... پيدا كرده. فهميده تو نيويوركه. گفت از سانفرانسيسكو تا نيويورك 6 ساعت تو راه بودم و ...&lt;br /&gt;(خوب پس معلوم شد مهشيدجون سانفرانسيسكو تشريف دارن)&lt;br /&gt;ديگه بقيه حرفاشو نشنيدم چون ديدم صرف بااينه كه عوض گوش دادن و حرص خوردن كار خودمو ادامه بدم (وبلاگ بخونم) و هر پنج ثانيه يه بارم با سر تاييدش كنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-85470564?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85470564'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85470564'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#85470564' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-85417898</id><published>2002-12-02T21:33:00.000-08:00</published><updated>2002-12-02T21:33:28.443-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://hooshmandzadeh.blogspot.com/2002_11_01_hooshmandzadeh_archive.html#84599414"&gt;به هر حال من فکر می کنم تقاص همه گناهها رو نبايد تو اين دنيا پس داد يه مقداريش هم بايد بمونه برای روز قيامت!&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-85417898?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85417898'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85417898'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#85417898' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-85417692</id><published>2002-12-02T21:28:00.000-08:00</published><updated>2002-12-02T21:28:27.140-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>داشتم فكر ميكردم زندگي ِ يه زن چقدر كوتاهه :&lt;br /&gt;از موقع تولد تا 13-14 سالگي كه آدم شوته، از زن بودن چيزي حاليش نيست.&lt;br /&gt;از اون به بعدشم كه اوج شكوفاييشه حداقل تا 18-19 سالگيشو درگير درس و كنكور و اين حرفاست باز هيچي از زندگي نميفهمه. از 18 تا 25 هم كه شايد بهترين سالها باشه: سالهاي جوون بودن، با طراوت بودن، كشف زيباييها، مورد توجه بودن (مخصوصا تا وقتي ازدواج نكردي)، معشوق بودن و ... خلاصه هزار و يكي چي بودن هم كه تا چشم بهم بزني تموم ميشه.&lt;br /&gt;از 25 تا 30 كه راهي نيست. از 30 تا چهلم همينطور. 40 هم كه براي يه زن يعني شروع پيري يعني پايان همه‌ي مفعول بودنا و شروع همه‌ي نقشاي فاعلي. ديگه به جاي اينكه بهت توجه كنن بايد تو مواظب همه باشي. بايد دلت براي همه‌ي كسايي كه دوستشون داري  شور بزنه، بايد بهشون برسي، بايد كاري كني كه به ديگران احساس خوش زنده بودن دست بده درحاليكه خودت شايد زياد از زندگيت راضي نباشي.&lt;br /&gt;فكر كنم ازين سن به بعد بيشتر زنا تنها دلخوشيشون يادآوري اون روزايي كه تو اوج بودن.&lt;br /&gt;شايدم تنها راه نجات زن از نااميدي تو اين سن و سال عاشق بودنه ، شايد به خاطر همين همهي مادرا عاشقن، چون دلخوشي ِ ديگه‌اي براي زنده بودن ندارن...&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-85417692?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85417692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85417692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#85417692' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-85373255</id><published>2002-12-02T04:26:00.001-08:00</published><updated>2002-12-03T23:00:40.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-85373255?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85373255'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85373255'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#85373255' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-85373264</id><published>2002-12-02T04:26:00.000-08:00</published><updated>2002-12-02T04:28:26.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;رياست محترم دادگاه&lt;br /&gt;ادعانامه، ادعاهاي خود را آنچنان سست، اقامه ميكند كه حتي از اينكه به مقدمات برهان و لوازم منطق صوري و ارسطويي نيز ملتزم باشد سر ميپيچد! مثلاً در ادامه توجه به بحث اسلام ذاتي و اسلام تاريخي، مينويسد «متهم...معني درستي براي اسلام ذاتي ارائه نميدهد كه منظور وي از اسلام ذاتي چيست؟ و بنابراين انكار ضروريات دين امر واضحي در بيان متهم است»! آيا مقدمه و نتيجه اين برهان هيچگونه ارتباط منطقي با هم دارد؟ خوب شما كه نميدانيد منظور گوينده از اسلام ذاتي چيست چگونه ادعا ميكنيد و نتيجه ميگيرد كه ضروريات دين را انكار كرده است!؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.rouydad.com/DocView.asp?DocId=880"&gt;از دفاعيه ”سيدهاشم آقاجري”&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-85373264?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85373264'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85373264'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#85373264' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-85323727</id><published>2002-11-30T23:45:00.000-08:00</published><updated>2002-11-30T23:45:27.823-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;&lt;a href="http://www.sharemation.com/tanhatarinsayeh0/Aghajari.doc"&gt;متن كامل سخنرانى دكتر هاشم آغاجرى در تالار معلم همدان&lt;/a&gt; &lt;/b&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-85323727?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85323727'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85323727'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_11_24_archive.html#85323727' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-85287374</id><published>2002-11-30T00:18:00.000-08:00</published><updated>2002-11-30T00:18:16.280-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>يه خارجي يه بار قبل از انقلاب مي‌ياد ايران. سالها بعد، براش  سفر ديگه‌اي به ايران پيش مياد. وقتي از فرودگاه سوار تاكسي ميشه و تو خيابون به آدما نگاه ميكنه، از طرز لباس پوشيدن و تغيير قيافه‌ها، حس ميكنه يه خبرايي شده. وقتي ازعلتش ميپرسه راننده بهش ميگه كه اينجا انقلاب شده.&lt;br /&gt;مرد خارجي كه موضوع براش جالب شده بود از راننده ميخواد دم يه دكه روزنامه‌فروشي بايسته تا روزنامه بخرن، رانند ميگه اين دكه‌ها فقط سيگار ميفروشن.&lt;br /&gt;بعد از چند دقيقه مرد از راننده خواهش ميكنه دم يه سوپر ماركت نگه داره تا چيزي براي خوردن بخره. راننده ميگه الان ديگه مواد غذايي رو تو مساجد توزيع ميكنن با دفترچه بسيج.&lt;br /&gt;مرد با تعجب ميگه تا اونجا كه يادمه مسجد جاي نماز خوندن بود. راننده ميگه الان نمازو تو دانشگاه ميخونن. مرد ميپرسه دانشگاه كه جاي اساتيد، نويسنده‌ها و آدماي متفكر و فرهنگي بود. پس اونا كجا ميرن؟ راننده ميگه اونا الان تو زندانن.&lt;br /&gt;مرد دوباره ميپرسه، پس دزدا و قاتلا كه تو زندان بودن كجان؟ راننده جواب ميده، خوب معلومه اونام مملكتو اداره ميكنن !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-85287374?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85287374'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85287374'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_11_24_archive.html#85287374' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-85285266</id><published>2002-11-29T22:49:00.000-08:00</published><updated>2002-11-29T22:49:17.100-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سه چهار ماه پيش راجع به فاطمه خانوم و &lt;a href="http://www.findyourself.blogspot.com/2002_07_21_findyourself_archive.html#79247628"&gt;بلايي &lt;/a&gt;كه سر پسرش اومده بود نوشته بودم. (همونكه حول و حوش  18 تير به جرم نشستن رو نيمكت پارك، تا ميخورده زده بودنش!!!)&lt;br /&gt;ديشب بعد ِ مدتها ديدمش، خيلي داغون بود. وقتي ازش پرسيدم چي شده، گفت مجيد (همون پسرش) زندانه! دو سال براش بريدن.  گفتم آخه به چه جرمي؟ گفت براش پرونده سياسي درست كردن ...&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-85285266?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85285266'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85285266'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_11_24_archive.html#85285266' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-85173932</id><published>2002-11-27T11:05:00.000-08:00</published><updated>2002-11-27T11:05:07.080-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چرا تو زندگي، هيچوقت هيچي كامل نيست؟&lt;br /&gt;چرا هيچوقت همه‌ي چيزاي خوب يه‌جا باهم جمع نمي‌شن؟&lt;br /&gt;چرا اگه يه آدمي خيلي خوبه و دلش خيلي پاكه، حتما بايد هيچ قدرتي نداشته باشه؟&lt;br /&gt;چرا اگه يكي يه ستاره يا يه هنرپيشه‌ي خيلي كاردرست و دوست‌داشتنيه، حتما بايد كثافت‌كاريم بكنه؟&lt;br /&gt;چرا اگه آدم دوست خيلي خيلي خوب و شادي داشته باشه كه تمام حرفاشو بفهمه و كلي بهش انرژي مثبت بده، بايد اون دوست يه ذره خل و چل باشه؟&lt;br /&gt;چرا بايد وقتي آدم يه دوست خيلي خيلي خوب و مهربون داره كه هم  حرفشو مي‌فهمه هم خيلي عاقله، شرايط بايد طوري پيش بياد كه از آدم دور بشه؟&lt;br /&gt;چرا اغلب زنايي كه خيلي جذاب و خوش‌پوش و پرشور و با حرارت و دوست داشتنين، يه ذره كودنن و به هيچي تو اين دنيا اهميت نمي‌دن يا از هيچي سر در نميارن؟&lt;br /&gt;چرا اغلب مردايي كه عاشق پيشه و احساساتي و شاعر مسلك و هنر دوست و با مطالعن، بي‌دست و پا و بي‌حال و فقير و بي عرضن؟&lt;br /&gt;چرا اغلب اون پسرايي كه خيلي باهوش و با انرژي و زرنگ و موفقن و مي‌تونن تكيه‌گاه باشن، زياد اهل دل نيستن؟&lt;br /&gt;چرا اون بچه‌هايي كه خيلي تر و تميز و ناز و تپل و مپل و خوردنين، اغلب خيلي لوس و نچسبن و از دست آدم در ميرن، عوضش چرا اون بچه‌هايي كه خيلي لاغر و زشتن و هميشم آب دماغشون آويزونه و بوگند ميدن، هي مي‌خوان خودشونو به آدم بچسبونن؟&lt;br /&gt;چرا هميشه اون فاميلايي كه آدم خيلي دوستشون داره و خيلي از فهم و شعور و طرز برخوردشون حال مي‌كنه، ميرن كه براي هميشه خارج زندگي كنن و عوضش اونايي كه خيلي به‌نظر خاله زنك و فضول و بدخواهن، هميشه ورِ دل آدم مي‌مونن؟&lt;br /&gt;چرا آدم يا اصلا فكر نمي‌كنه يا اگرم گاهي فكر كنه دلش ميگيره آخرسرم همه‌ي عيباي خودشو ميندازه گردن ديگران و ... بعدش ديگه فكر نميكنه؟!&lt;br /&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-85173932?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85173932'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85173932'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_11_24_archive.html#85173932' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-85156790</id><published>2002-11-27T03:46:00.000-08:00</published><updated>2002-11-27T03:49:36.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-85156790?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85156790'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85156790'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_11_24_archive.html#85156790' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-85098131</id><published>2002-11-25T23:35:00.000-08:00</published><updated>2002-11-25T23:35:15.400-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>يه دختر خانمي ميل زده كه من دبيرستان، غيرانتفاعي بودم، خيليم همه‌ي بچه‌هامون باحال بودن و ... اي بابا، من كه نگفتم هركي مدرسه‌ي غيرانتفاعي رفته بي‌دست و پا و لوسه و...  اصلا براي چي انقدر دلم ازين جور مدرسه‌ها پُره؟ واسه اينه كه خودم راهنمايي و دبيرستان تو همچين جاهايي بودم. درسته كه مامان باباي ما درواقع در حقمون لطف كردنو هميشه جزو والديني بودن كه در امر توجه و رسيدگي به امور آموزشي فرزندان پيش قدم بودن، ولي واقعيتش اينه كه من هيچوقت بابت اينكار نميبخشمشون. &lt;br /&gt;شايد اگه اينكارو نميكردن الان از لحاظ علمي پايينتر بودم ولي عوضش يه عالمه خاطره باحال داشتم. شايد بهتر ازين بود كه اونهمه سال ِ به اون خوبي رو تو اون جاهايي بگذرونم كه تنها هنرشون شستشوي مغزي دادن و ياد دادن آداب و رسوم و خر زدن  و ... راههاي كشتن ذوق تو آدم و جلوگيري از توليد خاطره س.&lt;br /&gt;البته ناگفته نماند كه بنده تا حد زيادي اونارو از رو بردما! هنوزكه هنوزه  بعد از 4-5 سال كه از دبيرستان اومدم بيرون هر وقت گذر خودم يا يكي از آشناها اونجا ميوفته، كادر آموزشي عصا قورت دادمون كه هنوز از دست من شاكين، ميگن خدارو شكر ديگه هيچوقت لنگه‌ي تورو تو اين مدرسه  نداشتيم.&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-85098131?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85098131'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85098131'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_11_24_archive.html#85098131' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-85058432</id><published>2002-11-25T08:00:00.000-08:00</published><updated>2002-11-26T03:28:38.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز موقع برگشتن از شركت انقدر تو راه خنديدم و كيف كردم كه نگو. دليل اينهمه ذوق و شاديم چيزي نبود جز گير كردن تو ترافيك!&lt;br /&gt;فقط اين صحنه‌ رو تصور كنين: يه چهار راه پهن ِ بزرگ، كه هر چهارتا مسيرشم دوطرفس، بدون چراغ و پليس اونم تو يه عصر باروني... واي كه چه خر تو خري بود، داشتم از خنده روده‌بُر مي‌شدم. همه‌ي ماشينا و دو تا اتوبوس گنده اون وسط رفته بودن تو شكم همديگه، عدلم تو اين واويلا، دوتا بدبخت اون وسط‌ ِ وسط زده بودن بهم. از همه‌ي همه جالب‌ترم سه تا ماشين آموزش رانندگي بود كه وسط معركه گير افتاده بودن، مردمم كه ديدين تا چشمشون به آموزش رانندگيا مي‌خوره، تمام عقده‌هاي عمر رانندگيشونو مي‌خوان سر اينا خالي كنن، مخصوصا وقتيكه اون بدبخت ِ پشت فرمون زن باشه ...&lt;br /&gt;خلاصه كه حسابي يه پا كاريكاتورِ زنده بود. فرض كنين از بين مثلا 30 تا ماشين كه بهم گره خوردن و وايسادن، محض رضاي خدا هيچ دوتايي باهم همجهت نبودن! منم كه اون وسط با ذوق و شوق هرچه تمام‌تر تا سينه از پنجره اومده بودم بيرون، ماشينا و قيافه‌هاي صاحاباشونو سياحت ميكردم:&lt;br /&gt;همه دستا رو بوق، داد و بيداد و فحش و فحش كاري ...&lt;br /&gt;نتيجه‌گيري اخلاقي:&lt;br /&gt;1- انقدر پا رو دُم اين خانمهايي كه دارن رانندگي ياد ميگيرن نذارين. به خدا گناه داره. مثلا همين امروز اشكشون داشت در مي‌اومد. آخر اين اشكا دامنتونو ميگيره! از ما گفتن.&lt;br /&gt;2- آدم وقتي كيفش كوكه، مثلا وقتي بعد مدتها بارون ديده داره از ذوق ِ بارون غش مي‌كنه، يا مثلا وقتي كه منحني ِ سينوسيش تو پيكه! يا وقتي "دوپينگ تلفني" كرده و حسابي "انرجتيك" شده و خلاصه ... وقتي آدم دلش خوشه، ترافيك عددي كه نيست &lt;b&gt;هِچ &lt;/b&gt;، خيليم باحاله.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-85058432?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85058432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85058432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_11_24_archive.html#85058432' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-85044540</id><published>2002-11-24T23:55:00.000-08:00</published><updated>2002-11-24T23:59:26.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>جانور بانمكي ست.  كمي شبيه پرنده‌اي كه بال ندارد، شبيه پلنگي كه روي دوپا راه ميرود. فقط به جاي آواز خواندن يا غريدن، حرف ميزند.&lt;br /&gt;تا به حال دوگونه‌ي كلي از آن شناسايي شده : بي‌آزار و شرور&lt;br /&gt;به سبب مجهز بودن به نيروي تفكر به ساير حيوانات جنگل فخر ميورزد.  ولي از لحاظ قواي بدني هيچگونه مزيتي بر ساير جانوران ندارد. بسيار ظريف و آسيب‌پذير است. و به راحتي توسط گلوله سربي داغي ميتوان در عرض يك ثانيه براي هميشه چراغ  فكر و سخنش را، تمام آنچه كه بدان ميبالد، خاموش كرد.&lt;br /&gt;اغلب چرخه حياتشان بدين نحو جريان مييابد كه نژاد شرور همواره به حذف گونه‌ي ديگر از روي زمين مشغول است.&lt;br /&gt;جان اين جانوران به ويژه  نژاد بي‌آزارشان گاه از جان پشه‌اي  بي ارزش ترست و ريختن خون او به اندازه‌ي ريختن خون سگي  اهميت  ندارد.&lt;br /&gt;نام علمي آن ” انسان“ ميباشد، كه در اصطلاح ” آدم“ نيز گفته ميشود !&lt;br /&gt;گهگاه در فصول مختلفي از سال، به ويژه در اثر تحريكات خاص جوي تعداد قابل توجهي از آنها، كه اغلب از نوع بي‌آزارند، به شكل دسته جمعي و گروهي به حركت درميآيند. معمولا در جريان چنين حركاتي تعداد زيادي  از گونه‌هاي  مختلف انسان كشته ميشود. غالبا گفته شده  كه در جريان اين حركات، دو عنصر خشم و غم آنهم از نوع خاصي كه فقط مختص اين دسته از جانداران است، در چهره‌ي اعضاي گروه  ديده  ميشود.&lt;br /&gt;دانشمندان روشها و دلايل بيشماري  براي ايجاد  و بروز چنين تجمعات اعتراض آميزي كه تعداد وقوع آنها نيز رو به افزايش است بر شمرده‌اند از جمله:&lt;br /&gt;-  گفته ميشود در صورتيكه يكي از افراد گروه به سبب ابراز عقيده‌اي به مرگ محكوم شود، احتمال وقوع حركت دسته جمعي ساير اعضاي گروه  و كشته شدن تعداد ناچيزي از اين گونه وجود دارد.&lt;br /&gt;-  يكي  از دلايل اصلي بروز چنين پديده‌هايي كه از شروع حيات اين موجودات در كره خاكي تا بحال به اشكال گوناگون تكرار شده و همواره سبب از بين رفتن تعداد بيشماري ازين جانورانست، اشغال خانه و محل زندگي عده‌اي از جانداران توسط گروه بيگانه‌ايست كه در اغلب مواقع توسط رهبري از نژاد شرور هدايت ميشوند.&lt;br /&gt;-  همچنين از روشهاي جديدي كه به تازگي كشف شده و به سبب آن ميتوان به راحتي تعداد قابل توجهي از جانوران را از بين برد، به شرح زير است :&lt;br /&gt;ابتدا تعدادي انسان ماده را، از كليه انواعي كه از ديدگاه علم  نژادشناسي  فاقد هرگونه ارزشيست، به ناحيه‌اي كه درآن تعداد زيادي از نژاد ”بي‌نوا“ ( شاخه‌اي از گونه‌ي ”بي‌آزار“) سكونت دارند كوچ داده و سپس به وسيله‌ي يكي از شاخص‌ترين گونه‌هاي ”بي‌نوا“ كه ”احمق“ نام دارد، ساكنين را توسط يكي از هزارن ابزار موجود از جمله نوشتن يك مقاله در روزنامه محلي، تحريك مينمايند ...&lt;br /&gt;دانشمندان پيش‌بيني ميكنند با وجودآنكه تعداد مرگ و مير و كشتار در بين انسانها رو به افزايش است، نسل اين جانور درآينده نزديك رو به انقراض نخواهد گذاشت، درعوض فقط  شاهد تغييرات زيادي در تركيب‌بندي نژادي خواهيم بود !&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-85044540?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85044540'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85044540'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_11_24_archive.html#85044540' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-85005143</id><published>2002-11-24T04:45:00.000-08:00</published><updated>2002-11-24T04:45:13.920-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز تو شركت حرف از رفت و آمد و سرويس اداره و اين چيزا  شد خلاصه رسيد به خاطرات مدرسه و شيطونيياي تو سرويس مدرسه... همينطور كه همكارا حرف ميزدن رفتم تو فكر سالاي دبستان. خيلي وقت بود كه بهش فكر نكرده بودم براي همين به نظرم خيلي دور ميرسيد.  يهو يادم افتاد تو اون پنج سالي كه دبستان رازي ميرفتم چقدر هروز ماجراها و اتفاقاي جور واجور برامون پيش ميومد.  يعني دقيقا ميشه گفت درست هرروزش شايدم هر ساعتش ماجرا و هيجان و اتفاق بود حالا يا خوب يا بد. بخاطر اينكه دبستان رازي  شايد بزرگترين دبستان تهران بود. تازه خودش جزو مجموعه‌ي رازي بود كه يه دبستان دخترانه‌ي دو شيفته داشت (همون كه من توش درس خوندم) با 3000- 4000 تا دانش‌آموز، يه دبستان پسرونه، يه راهنمايي پسرونه  با يه دبيرستان بزرگ پسرونه كه  بچه‌هاش تو خلافي زبان زد خاص و عام بودن. يادمه يه بار ميگفتن بخاطر لجبازي  با يكي از دبيراشون ماشينشو بلند كردن گذاشتن وسط خيابون وليعصر !!!...  هرچند كه پسراي دبستاني هم دست كمي ازاونا نداشتن بعد از ظهرا موقع تعطيلي كه ماها (منظورم دختر بچه‌هاس) جرات نميكرديم كنار پياده‌رو راه بريم، چون هلمون ميدادن تو اون جوباي پهن كنار خيابون.&lt;br /&gt;تو خود مدرسه هم هرروز يه بساطي به پا ميشد. مخصوصا براي  كسايي مثل من كه يه ذره شر و شورتر از بقيه بودن.&lt;br /&gt;يادش به خير راهپله‌هاي طبقات ازين پله كوتاها بود. مثلا شايد هررديفش 17-18 تا پله‌ي پونزده سانتي داشت. يادمه يكي از بهترين تفريحام اين بود كه از بالاي چندتا پله بپرم پايين. هرروزم ركوردمو افزايش ميدادم. يه بار كه داشتم ازون بالاترين پله ها ميپريدم يكي از ناظما منو ديد،  بيچاره از تعجب حتي نتونست دعوا كنه. هميشم يه دار و دسته‌ي شر و شور دنبال خودم داشتم. جدي نميدونم چرا اينقدر وحشي بوديم. &lt;br /&gt;10 تا ناظم داشتيم يكي از يكي ترسناكتر، تازه غير از اونا هر كلاسي، هر طبقه‌اي، هر ساختموني يه سري انتظامات و مامور بهداشت و... جدا داشت. انتظامات از بين خود بچه‌ها انتخاب ميشد. داشتن كارت انتظامات  جزو بزرگترين آرزوهاي هر بچه‌اي بود! &lt;br /&gt;البته همه‌ي اينكارا براي اداره‌ي يه همچين مدرسه‌ي درندشتي لازمه. ولي اصلا فكر ميكنم همه‌ي كِيف مدرسه رفتن به همينه كه آدم يه همچين جايي بره. جايي كه واقعا محيط مدرسه داره نه ازين مدرسه غيرانتفاعياي الان كه 20 تا دونه بچه سوسول پولدار لوس ثبت نام ميكنن به ازاي هر بچه‌اي هم  دوتا مشاور و روانشناس و كوفت وزهرمار تو كادر مدرسه‌شون ميذارن،  بزرگترين خلاف بچه‌هام اينه كه مثلا تو روي معلمه وايسن. تازه بعدشم دعوا و داد و بيداد كه تو كار نيست، عوضش فقط صداشون ميكنن و براشون جلسه‌ي مشاوره ميذارن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-85005143?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85005143'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85005143'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_11_24_archive.html#85005143' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-85004944</id><published>2002-11-24T04:34:00.000-08:00</published><updated>2002-11-24T04:37:27.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من نمي‌دونم چرا اينطوري شده. بعد مدتها كه نمي‌رسيدم هيچ وبلاگي رو باز كنم بخونم، امروز به چندتا از اونايي كه دوست داشتم سر زدم، مثل ِ “&lt;a href="http://neda.blogspot.com"&gt;ندا&lt;/a&gt;“ ، “&lt;a href="http://alijenabkerm.persianblog.com/"&gt;عاليجناب كرم&lt;/a&gt;“ و “&lt;a href="http://miz.blogspot.com"&gt;ميزگرد يكنفره&lt;/a&gt;“ ... همه هم آخرين نوشتشون اين بود كه ديگه نمي‌نويسن !!؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-85004944?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85004944'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/85004944'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_11_24_archive.html#85004944' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-84997226</id><published>2002-11-23T22:08:00.000-08:00</published><updated>2002-11-24T04:41:29.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-84997226?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/84997226'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/84997226'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_11_17_archive.html#84997226' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-84968559</id><published>2002-11-23T06:14:00.000-08:00</published><updated>2002-11-23T06:14:06.990-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آخ كه يه روز بي‌عاري و بيكاري بعد از مدتها چقدر مي‌چسبه.&lt;br /&gt;من سرتاسرِ امروز يه ‌دونم كار مفيد انجام ندادم. اگه صبح كه از خواب پا شدم دست و صورتمم نمي‌شستم بهره‌وري ِ بي‌عاريم صدر در صد مي‌شد !&lt;br /&gt;عوضش خيلي كيف داد. سه تا فيلم ديدم. خيلي وقت بود نمي‌تونستم فيلم ببينم. ولي بازم سيرموني ندارم مخصوصا كه جناب سروانم “دايره“ رو ديده و دل منو آب انداخته. عوضش من چي ديدم، يه American Outlaws كه هفت دلاور سوسولا بود، بعدشم Proof of Life راسل كرو و مگ رايان (كه قبلا بنظرم خيلي خوشگل ميومد) فيلم قشنگي بود ولي حوصلمو سر برد. خيلي چاخان بود، يه مشت وحشي يه يارو رو گرگان گرفته بودن، صد و بيست سي روز بدترين بلاهاي دنيا سرش مي اومد اونوقت هي هي تند تند عكس زنشو در ميورد نگاه ميكرد! زنم خوش و خرم و تر وتميز با راسل كرو دنبال كاراي نجاتش ...&lt;br /&gt;آخرسرم Rashomon كوروساوا رو ديدم كه خيلي معركه بود. ازين سينماهاي فلسفي كه اگه اسم كروساوا روش نبود، يه ثانيه‌شم حاضر نبودم ببينم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-84968559?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/84968559'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/84968559'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_11_17_archive.html#84968559' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-84914671</id><published>2002-11-22T00:36:00.000-08:00</published><updated>2002-11-22T00:36:28.166-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>وقتي “راز“ براي اولين بار در دستانم جاي گرفت؛ انگشتانم درست روي چشمها و محاسن “اوشو“ بود و من ساعتها به آن نگاه عميق و متفكر چشم دوختم.&lt;br /&gt;به آن نگاهي كه به اين دنيا نبود ... در آرزوي فهم آنچه او بدان مي‌نگريست.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;راز ... هيس !&lt;br /&gt;اين وافعا يك كتاب نيست, بيشتر يك رقص است.&lt;br /&gt;و نه يك رقص معمولي, سماعي از ژرفاي قلب است.&lt;br /&gt;درست همانطور كه دراويش صوفي از ديرباز,&lt;br /&gt;به هنگام وجد و سرور به سماع در مي‌آمده‌اند.&lt;br /&gt;در اينجا، سخنان مرشد به سماع آمده‌اند ...&lt;/b&gt;   &lt;br /&gt;---------------------------------------------------------&lt;br /&gt;“ من نميگويم تو بايد آنچه را ميگويم باور كني، نه. فقط گوش بده. و زيبايي گوش دادن خالص همين است :&lt;br /&gt;اگر تماما گوش بدهي، هرآنچه كه درست است وارد قلبت ميشود و هرآنچه نادرست است، خواهد افتاد.&lt;br /&gt;نيازي نيست نگرانش باشي. قلب خودش ميداند. مانند انتقال خون است؛ اگر گروه خون يكسان باشد دريافت مي‌كني و اگر نباشد پذيرفته نمي‌شود.“&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-84914671?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/84914671'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/84914671'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_11_17_archive.html#84914671' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-84863591</id><published>2002-11-21T02:49:00.000-08:00</published><updated>2002-11-21T02:49:01.940-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من می خوام ياد بگيرم.&lt;br /&gt;من می خوام ياد بگيرم که بنويسم.&lt;br /&gt;من می خوام ياد بگيرم جوری بنويسم که توش&lt;b&gt; من&lt;/b&gt; نداشته باشه ...&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-84863591?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/84863591'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/84863591'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_11_17_archive.html#84863591' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-81304382</id><published>2002-09-07T22:29:00.000-07:00</published><updated>2002-09-09T06:11:07.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سر كوچه يه گلفروشي بود. تو كل چهل سالي كه اينجا زندگي مي‌كردن، گلفروشي سر كوچه بود. گاهي از اين سر كوچه برمي‌گشت خونه گاهي از اون طرف. ولي هيچ‌وقت، حتي يكبار با يه شاخه گل نيومد خونه.&lt;br /&gt;هيچوقت نشونش نداد كه دوستش داره و بدون اون زندگي براش بي‌معناست. دوران نامزدي، از ترس تمسخر رفقاي قديمي، سالهاي اول زندگي، با توصيه مادر و خاله و خواهرها، براي اينكه مبادا روي زنش زياد بشه! بقيه سالها هم ديگه نمي‌تونست، بدون هيچ دليلي ...&lt;br /&gt;فقط حالا بعد از اين همه سال، هر هفته بدون استثنا، يه دسته گل سر قبر مي‌ذاره. &lt;br /&gt;حالا خودش مونده و اين محل، با خاطرات چهل سال زندگي ...&lt;br /&gt;راستي يادم رفت بگم، يه گل فروشي هم اون سرِ كوچه بود !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-81304382?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/81304382'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/81304382'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_09_01_archive.html#81304382' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-81196989</id><published>2002-09-05T10:51:00.000-07:00</published><updated>2002-09-05T11:00:17.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بلاخره پيدات ميكنم. شبا انقدر دنبالت ميگردم تا خوابم مي‌بره. توي خواب بازم شهر شلوغه. من از بالاي سقفِ يه فروشگاه نگاه ميكنم. با چشم دنبالت مي‌گردم. مردم ميرن تو فروشگاه و ميان بيرون ... بذار ببينم ... نه هيچكي آشنا نيست. يه پسر بچه متوجه من شده. هي الكي ميره و مياد وقتي از دم در فروشگاه رد ميشه بالا رو نگاه ميكنه. البته نمي‌تونه منو ببينه ولي درست به همون جايي كه هستم، زل ميزنه، بچه پررو ... آخر كفرم در مياد. نگامو ميندازم اونورتر. يه استخر بزرگه يه زنه رو دارن هُل ميدن تو آب. زنه همينطور كه داره ميوفته هي رو تابلو نقاشي ميكنه ... اونورتر ، چي بود؟ ... لعنتي ، هميشه همينه. يه ذره بيشتر از خوابم يادم نميونه. نكنه تو هرشب تو اون تيكه كه من يادم ميره پيدا ميشي؟!&lt;br /&gt;من دارم منفجر ميشم ... پشت اين ديوار كا‌گلي انقدر بارون جمع شده كه اگه فوري كويرو نبينه ، ميشكنه . خورد ميشه. ميميره .&lt;br /&gt;نكنه من اصلا دارم راه رو عوضي ميرم. نكنه اصلا اينجارو نبايد بگردم يا نكنه ... واي نكنه اصلا تورو نبايد پيدا كرد، نكنه بايد ديد . يا بوجود آورد؟&lt;br /&gt;آره ممكنه، بايد بوجود آورد. يعني بايد ساخت؟ هم خودمو هم تورو...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-81196989?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/81196989'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/81196989'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_09_01_archive.html#81196989' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-80987328</id><published>2002-09-01T01:56:00.000-07:00</published><updated>2002-09-01T01:56:55.763-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>يه موضوعي هميشه فكر منو به خودش مشغول كرده، اينكه چطور آدميزاد در آن واحد دو چيز متضاد رو طلب ميكنه. بنظر من براي پي بردن به قدرت خدا همين جمع اضداد بودن آدم از هرچيزي گوياتر و كامل‌تره.&lt;br /&gt;خود من هيچوقت نتونستم بفهمم دقيقا چه اتفاقي تو مغزم ميوفته كه در يك آن به دو مساله كاملا متضاد تمايل دارم.&lt;br /&gt;وقتي به اين زندگي شهري پر دود سياه و اعصاب خورد كن فكر ميكنم، دلم پر ميزنه براي يه زندگي ابتدايي تو يه روستاي دور افتاده‌ي سبز و ساكت و وقتي براي لحظه‌اي دور بودن ازين موج زندگي عصرگاهي و مغازه‌هاي رنگارنگ و طعم شيرين خريد و شلوغي و هياهوي شبهاي شهر رو تو نظر مجسم ميكنم در مقابل عصراي ساكت و سوت و كور شهراي كوچيك، به اين نتيجه ميرسم كه يه ثانيه هم نميتونم ازين شهر دور باشم.&lt;br /&gt;تو خيلي از مسايل كوچيك و بزرگ زندگي همين وضع رو دارم و مي‌دونم ريشه‌ي مشكلي كه اغلب اوقات تصميم‌گيري رو برام سخت ميكنه همينه.&lt;br /&gt;ولي از همه پيچيده تر و جالب ترش در مورد رونديه كه دلم ميخواد زندگيم در آينده داشته باشه :&lt;br /&gt;تا حالا هرچي فكر كردم نفهميدم بلاخره دلم ميخواد يه زندگي جنجالي پر هياهوي پر دردسر و در عوض پر از هيجان و تنوع داشته باشم يا زندگي اي سرشار از آرامش و رفاه و اطمينان و ....&lt;br /&gt;مثل اينكه يكي دلش بخواد كاشف و جهانگرد باشه و به بكرترين نقاط روي زمين مثلا تو آفريقا سفر كنه و در عين حال از اينكه اونجا درگير خطرهاي ناشناخته و گرفتار بدترين بيماريهاي لاعلاج دنيا بشه وحشت داشته باشه.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-80987328?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/80987328'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/80987328'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_09_01_archive.html#80987328' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-80987232</id><published>2002-09-01T01:50:00.000-07:00</published><updated>2002-09-01T01:54:05.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-80987232?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/80987232'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/80987232'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_09_01_archive.html#80987232' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-80918342</id><published>2002-08-30T07:46:00.000-07:00</published><updated>2002-08-30T07:46:40.096-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من چرا &lt;a href="http://solaleh.blogspot.com"&gt;اينارو &lt;/a&gt;زودتر نخونده بودم ؟!!!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-80918342?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/80918342'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/80918342'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80918342' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-80912457</id><published>2002-08-30T04:33:00.000-07:00</published><updated>2002-08-30T04:33:19.316-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>از همون لحظه‌اي كه هفت هشت سال پيش به اولين نفر “ نه “ گفت ؛ مي‌دونست كه تا آخر عمر بايد زنده باشه ، بدون اينكه زندگي كنه . بايد تمام عمر چشمش دنبال اون زمان و مكان گمشده باشه ، بدون اينكه پيداش كنه .&lt;br /&gt;درست همونطور كه وقتي صداي بسته شدن درهاي بچگي رو از پشت سر شنيده بود ، به يقين ميدونست كه ديگه ازين به بعد ، به ادامه‌ي اين زندگي تعلق نداره.&lt;br /&gt;اون همه شبه خاطره‌هاي عجيب و مبهم و دوست داشتني و اين تدوام چندين ساله‌شون ، كم كم داره وادارش ميكنه وجود زندگي‌هاي قبلي رو براي هر آدم باور كنه.&lt;br /&gt;هرچي هست يقينا مال زندگي فعلي نبوده چون حتي از زمان بچگي هم خيلي قديمي‌تر بنظر ميرسن . درسترش اينه كه اصلا سنخيتي با اين زندگي ندارن.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ولي وقتي سايه روشن‌وار ميان و ميرن قلبش حالتي پيدا ميكنه كه غير قابل تحمله. طوري كه حاضره تمام زندگيشو بده و فقط يه بارِ ديگه تو اون بُعدِ افسانه‌اي باشه. تو همون زمان و مكاني كه حتي نميتونه درست تجسمش كنه . فقط گاهي تو يه لحظه‌هاي بخصوصي ميشه يه آن طعمشو چشيد.&lt;br /&gt;طعم گسي داره . يه ذره مثلِ يه كوچه‌ي خيسِ پر درخت ميمونه ، مثل يه عصر پاييزي ، مثل صداي يه آواز يه آواز غمگين و دوست داشتني كه يه معلم ِ عجيب  سر كلاسِ يه مدرسه‌ي روستايي عجيب‌تر ميخونه ، مثل طعم شلپ شلوپِ چكمه‌ي پلاستيكي توي آب يا لگد كردن برگهاي زرد ِ جنگلي كه وجود نداره ...&lt;br /&gt;مثل اون طعم بي‌نظيرِ شيريني كه آدم حس ميكنه وقتي همه چيز حاكي از غربته : سرما - غروب - پاييز يا اون كوچه‌ي عجيب دور افتاده ، ولي از درون گرمه گرمه , يه‌جورايي شبيه وقتي كه آدم مطمئنه با تمام وجود مي‌خوانش . همونا ، همونا كه نميدونه كي‌ان ...&lt;br /&gt;( درست برعكس الان كه تو يه روز داغ آفتابي تابستون درست وسط جمع ِ نزديكترين كساش آدم احساس غربت ميكنه ! )&lt;br /&gt;تصويرها ظاهرش رنگِ عجيبي داره مثل رنگ تنهايي ، رنگ غربت ... ولي باطنش، باطنش حس ِ خوشبختي ِ غيرقابل وصفيه ...&lt;br /&gt;ايكاش يه ذره واضح‌تر بود. كاش يه ذره ميشد لمسش كرد. &lt;br /&gt;كاش اون تصويرا اينطوري نميومدن برن طوريكه بلافاصله وقتي محو ميشن انگار هرگز تصويري نبوده.&lt;br /&gt;اي‌كاش آدم زندگي گمشده‌شو پيدا ميكرد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-80912457?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/80912457'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/80912457'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80912457' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-80735001</id><published>2002-08-26T10:08:00.000-07:00</published><updated>2002-08-26T10:22:44.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;كارمند بودن، فجيع‌ترين و شايع‌ترين بيماري دنياست !&lt;/b&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-80735001?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/80735001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/80735001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80735001' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-80038418</id><published>2002-08-09T12:25:00.000-07:00</published><updated>2002-08-09T12:25:37.570-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اتوبان تب كرده &lt;br /&gt;قصه‌ي من قدرتِ شروع نداره ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-80038418?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/80038418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/80038418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_08_04_archive.html#80038418' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-79109046</id><published>2002-07-18T08:47:00.000-07:00</published><updated>2002-07-18T08:50:46.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اينجا يه خونه‌ي متروكه‌س. يه زمين باير.&lt;br /&gt;درست عين ذهن من...&lt;br /&gt;شايد يه تغيير موقتي &lt;a href="http://findyourself.blogspot.com/"&gt;خونه &lt;/a&gt;مؤثر باشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-79109046?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/79109046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/79109046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_07_14_archive.html#79109046' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-78766413</id><published>2002-07-09T23:41:00.000-07:00</published><updated>2002-07-23T08:49:34.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تو اين چند روزي كه مشهد بودم انقدر آدم بدبخت بيچاره تو حرم ديدم كه دلم خون شد. بهتون توصيه ميكنم لااقل هيچوقت دم پنجره فولاد نريد. همونجا كه محرومترين آدما از دور افتاده‌ترين روستاها ميان تا دردهاي لاعلاجشون درمان بشه ، واي چقدر دمپايي پلاستيكي پاره، چقدر چشماي خيس، چقدر صورتاي شكسته ...&lt;br /&gt;بگذريم، ولي آدم نميتونه فراموش كنه كه يه دليل عمده‌ي اين همه فقر و بيچارگي بخور بخورِ اون شكم گنده‌ها و آقازاده‌هاي گُ... تر از خودشونه. واقعا حقمونه. خلايق هرچه لايق. روزنامه نوشته بود نخست وزير انگليس براي بچه‌ش معلم خصوصي گرفته مردم همه اعتراض كردن. به قول ابراهيم نبوي اينجا اگه براي آقا زاده‌ها دانشگاهم بخرن كسي صداش در نمياد ...&lt;br /&gt;حتما اسم طبسي رو شنيدين، امپراطور آستان قدس رضوي و صاحب استان خراسان و ... تو مشهد يه آقاي محترمي ميگفت پسر طبرسي به پشتوانه‌ي باباش انواع و اقسام معاملات خارجي غيرقانوني رو انجام ميده و يه ريز ارز از كشور خارج ميكنه، جديدا هم از ترس اين بگير بگيرها و حسابرسي‌ها ( كه البته همش كشكه ) براي خودش مليت امريكايي رو انتخاب كرده تا كسي جرات نكنه چپ نگاش كنه ! &lt;br /&gt;من به راست و دروغش كاري ندارم ولي از اونجايي كه ميگن تاريخ تكرار ميشه، فكر ميكنم بايد منتظر باشيم قانون كاپيتولاسيون (همون كه تو كتاباي تاريخمون اونهمه شلوغ بازي سرش درآورده بودن) يه بار ديگه و اينبار بدست مبارك روحانيون مبارز و در مجلس محترم شوراي اسلامي تصويب بشه! لابد اسمشم ميذارن "كاپيتولاسيون مقدس" يا  "كاپيتولاسيون اسلامي"  يا يه همچين چيزي ...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-78766413?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/78766413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/78766413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_07_07_archive.html#78766413' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-78639373</id><published>2002-07-06T22:20:00.000-07:00</published><updated>2002-07-06T22:20:58.313-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سريعتر، نفر بعد بياد جلو، عجله كن &lt;br /&gt;بدو، كار كن، زندگي بساز، بچه دار شو، پير شو، بمير دوباره برو ته صف&lt;br /&gt;نفر بعد&lt;br /&gt;تنها به دنيا بيا تنها زندگي كن تنها بمير برو ته صف&lt;br /&gt;نفر بعد&lt;br /&gt;عجله كن بجنگ بُكش دنيا رو تقسيم كن حيوون باش بمير برو ته صف&lt;br /&gt;نفر بعد &lt;br /&gt;خوب باش دنيا رو اصلاح كن... خوبه بسه بمير برو ته صف&lt;br /&gt;بعدي&lt;br /&gt;بيا بدبخت باش زجر بكش تحقير شو گرسنه بمون دزدي كن بمير برو ته صف&lt;br /&gt;نفر بعد سريعتر &lt;br /&gt;بخر بفروش جمع كن چاق شو خوش باش بخور بخور بخور بسه ! بمير برو ته صف&lt;br /&gt;بيا نترس&lt;br /&gt;فساد كن  جنايتكار باش  قديس شو  نابغه شو  كشف كن  بساز  خراب كن   دكتر شو  ورزشكار  پادشاه  رفتگر   نويسنده   رقاص ....  همسر باش  پدر شو مادر باش دوست باش دشمن ... &lt;br /&gt;مشهور شو   معروف   محبوب   منفور   فراموش شده    به يادماندني   قدرتمند   ناچيز   فقير   ثروتمند ....&lt;br /&gt;بسه بسه حوصلمو سر بردي &lt;br /&gt;بمير برو تهِ ته صف.  بريد ته صف كسل كننده‌ها&lt;br /&gt;بيا&lt;br /&gt;عاشق باش  ... آره  عاشق ...  &lt;br /&gt;بيا بريم .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-78639373?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/78639373'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/78639373'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_30_archive.html#78639373' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-78222421</id><published>2002-06-26T07:08:00.000-07:00</published><updated>2002-06-26T07:08:58.453-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اي خدا ، &lt;br /&gt;يا پول بيشتر ميدادي يا خوش‌سليقگي رو قد پول !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-78222421?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/78222421'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/78222421'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_23_archive.html#78222421' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-78170271</id><published>2002-06-25T01:53:00.000-07:00</published><updated>2002-06-25T01:53:45.266-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دلم ميخواد يه‌روز يه  كتابي بنويسم كه هيچوقت تموم نشه، فرقي نميكنه 40 صفحه داشته باشه يا 4000 تا.&lt;br /&gt;فقط دلم ميخواد كتابم طوري باشه كه بعد از 70 سال هنوز تو يه گوشه‌ي دنيا اوج لذت تنهايي يه دختر جوون باشه؛ بعد اون دختر تو دلش به من حسودي كنه و بگه خوش‌به‌حالت كه تونستي اينو بنويسي، خوش‌به‌حالت كه نصف دنيا رو گشتي، خوش‌به‌حالت كه ...&lt;br /&gt;دلم ميخواد يه كتابي بنويسم كه يكي پيدا بشه به كسيكه براش خيلي مهمه اونو هديه بده.&lt;br /&gt;دلم ميخواد كتابم طوري باشه كه تو تموم دنيا فقط اونايي دوستش داشته باشن كه هنوز يادشونه وقتي مريض ميشن بايد برن پيش دكتر؛ نه دامپزشك ...&lt;br /&gt;آخ اگه فقط يه دونه پر بلند داشتم با يه شيشه جوهر ... &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-78170271?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/78170271'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/78170271'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_23_archive.html#78170271' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-78145626</id><published>2002-06-24T13:04:00.000-07:00</published><updated>2002-06-24T13:05:14.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt; * احترام نا‌بجا&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;به ديگران احترام گذاشتن خيلي خوبه. اصلا شايد بگين عبارت " احترام نابجا " خيلي چرته, چون احترام گذاشتن انقدر خوبه كه بي‌مورد هم باشه هيچ عيبي نداره, يا حداقل بايد به‌جاش ميگفتم " چاپلوسي "... ولي نه ؛ منظورم دقيقا همين عبارته .&lt;br /&gt;يعني, خيلي از ما ها با اينكه به هيچ‌وجه قصد &lt;b&gt;چاپلوسي &lt;/b&gt;نداريم, ولي براي بعضي اشخاص عزت و احترام زيادي و غيرضروري قائليم. مثلا كسايي كه به هر نحوي پست و مقامي دارن. مخصوصا تو سازمانهاي دولتي. اصلا اينجور جاها، در برخورد با صاحبان مقام و منصب, يه‌جور رفتار غيرعادي و تشريفات عجيب و غريبي جا افتاده.&lt;br /&gt;نميفهمم چرا بايد براي يه مقام انقدر ارزش و احترام قائل باشيم. جالبه كه اين طرز برخوردهاي فوق مودبانه و اينهمه ملاحظه و مراعات فقط به فقط هم به اون "مقام" بر‌ميگرده و صاحب مقام هيچ سهمي از تمام اينها نداره.&lt;br /&gt;مثلا اگه تو دفتر يه مسئولي چند نفر كارمند و مراجعه كننده نشسته باشن و اون آقاي مسئول (يا همون رييس) از در وارد بشه؛ همه جلوي پاش بلند ميشن. حالا به محض اينكه اون آقا از اون منصب بركنار بشه، از فرداش ديگه اگه صد بارم بياد تو دفتر هيچ‌كس نگاهشم نميكنه چه برسه به اينكه از جاش بلند شه !&lt;br /&gt;بعد اگه دوباره برگرده سر جاش، يهو همه جلوش استاد ادبيات ميشن. دوباره به جاي " شما گفتين ... " ميگن : " جنابعالي فرموديد ... " و بجاي " من گفتم ... " ، " بنده عرض كردم" !&lt;br /&gt;مسخرگيش اينه كه اغلب اوقات، اين تشريفات عذاب‌آور و تحقيرآميز و اين سيخ وايسادنا و قلمبه سلمبه حرف زدنا هيچ نفعي نه به حال ما نه براي اون صاحب مقام نداره.&lt;br /&gt;جدا چرا آدم نبايد بتونه با مافوق خودش، حالا هركي ميخواد باشه، خيلي عادي و درعين حال محترمانه رفتار كنه؟&lt;br /&gt;دلم ميخواد بدونم از اول كي اين سلسله مراتب خَرَكي و الكي رو اينجا جا انداخته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-78145626?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/78145626'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/78145626'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_23_archive.html#78145626' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-78124069</id><published>2002-06-24T00:29:00.000-07:00</published><updated>2002-06-24T00:32:02.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بدانيد و آگاه باشيد كه اين &lt;a href="http://dialspace.dial.pipex.com/town/park/geq96/original/"&gt;حيله‌ي كثيفي &lt;/a&gt;بيش نيست !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-78124069?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/78124069'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/78124069'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_23_archive.html#78124069' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77803709</id><published>2002-06-16T01:31:00.000-07:00</published><updated>2002-06-16T01:31:28.653-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين &lt;a href="http://solaleh.blogspot.com"&gt;خواهر &lt;/a&gt;محصل، از تكرار بيزاره. پس، در تمام طول ترم نيم نگاهي هم به كتب و جزوات نميندازه، مبادا شب امتحان از لذت تازگي و جذابيت سطر به سطرشون محروم بشه ! البته تقصيريم نداره، ارث خانوادگيه، ولي بهرحال الان داره جون ميكَنه.&lt;br /&gt;بهش ميگم خودتو تو آينه ديدي؟ قيافت درست عين "سيمان پُرتلندِ پوزولاني" شده !&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77803709?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77803709'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77803709'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#77803709' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77772502</id><published>2002-06-15T01:30:00.000-07:00</published><updated>2002-06-15T03:50:51.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بخدا من هيچ صدايي نشنيدم. شنوايي چه ربطي داره به بويايي؟&lt;br /&gt;خوب اين روزها يه بويي ميومد. بوي عوض شدن زندگي رو خوب تشخيص ميدم، ولي حالا مگه چي شده؟ همه‌جا رفته زير آب؟ همين؟&lt;br /&gt;همش زير سر اون آدم ديواري‌س. از بس نگاه كرد، هيچي نشنيدم.&lt;br /&gt;اين چندمين باريه كه تو اين چند روز گذرم اينجا ميافته. جايي كه تا حالا نيومده بودم، حالا به دلايل مختلف و بي ربط، هي ازش ميگذرم. &lt;br /&gt;تهِ تهِ همه‌ي صداها تو هوا مونده : &lt;br /&gt;آخر حرف اوني كه مصاحبه كرد. همون كه ميگفت بايد تو رزومه بيشتر از خودت تعريف كني. منتظر تماس ما باشين خانوم ...&lt;br /&gt;صداي اون يارو كه آژانس مسافرتي داره همينطور كه ميگه  اين ورقه رو پر كن و بيار، دنبالم كشيده ميشه. همشون همين وضعو دارن : قربانت خدافظ، فردا بياين عكستون حاضره، (سوت) هي! ... هي با توام، خانوم گل نميخواي؟ خانوم تروخدا، كي به تو گواهينامه داده؟، مي بينمت، بهت زنگ ميزنم، خيلي بدي، مادر تو خيابون مواظب باش، برو به سلامت ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه جا زير آبه. تمام اين ماشينها و اين خيابونها اين چند روز همينطور اينجا ثابت موندن. همه مثله روح با آدم رفتار ميكنن. انگار نه انگارشونه، بر‌عكس اين رو ديواريها، از لحظه‌‌ي اول تو چشمات زل ميزنن ... تا آخر اونجايي كه ديگه از ديدشون خارج بشي.&lt;br /&gt;كي ميگه صداي ترمز خيلي بلند بود؟ منكه نشنيدم. مطمئنم اگه از اين رو ديواريام كه انقدر نگاه ميكنن بپرسي، همينو ميگن. به اونا كه ديگه نميشه گفت حواس پرت. اونا حواسشون به همه‌جا هست. همه‌جا.&lt;br /&gt;حالا كه ديگه گذشت. خودتونو ناراحت نكنين. ماشينه ديگه، فقط كه نبايد آدمو اينور اونور ببره. خوب كارهاي ديگه‌م از دستش بر مياد. تازه فقط كه اين نيست، يهو ميبيني يه نفر مياد كه با اومدنش همه چيز عوض ميشه ... آدم از كجا بدونه؟ حالا عيبي نداره. فقط ... آخ ...&lt;br /&gt;حيف شد ... كاش هديه‌شو بهش داده بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77772502?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77772502'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77772502'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_09_archive.html#77772502' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77557950</id><published>2002-06-10T01:37:00.000-07:00</published><updated>2002-06-10T01:39:51.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://findyourself.blogspot.com/"&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://findyourself.blogspot.com/2002_06_02_findyourself_archive.html#77387362"&gt;هيچكس خودش نيست !!!&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77557950?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77557950'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77557950'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_09_archive.html#77557950' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77556567</id><published>2002-06-10T00:21:00.000-07:00</published><updated>2002-06-10T00:21:20.023-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>الحق كه بايد به اين آقاي " امير حسين چهل تن " آفرين گفت براي چنين درك بالايي (اونم بعنوان يه مرد). به اين جمله از كتاب &lt;b&gt;عشق و بانوي نا تمام &lt;/b&gt;توجه كنيد : &lt;br /&gt;" ... هيچوقت به صورت عمو جان دست نزد. (به‌دليل) ترس و يك چيز ديگر، بله يك چيز ديگر. همان چيزي كه نام نداشت. كتابهاي لغت را مردها نوشته بودند. چيزهاي بي‌نام هميشه جنسيتي زنانه دارند و چيزهاي بي‌نام همه‌ي عمر رنجش داده بود ... دوست نداشت چيزها را، حس‌ها را به اسمي بنامد كه مردها روي آن گذاشته بودند ... "&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77556567?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77556567'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77556567'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_09_archive.html#77556567' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77555581</id><published>2002-06-09T23:33:00.000-07:00</published><updated>2002-06-09T23:33:57.176-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به &lt;b&gt;عشق&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;ثبت است بر &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/020525_s-loveletter.shtml"&gt;جريده‌ي &lt;/a&gt;عالم دوام ما&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77555581?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77555581'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77555581'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_09_archive.html#77555581' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77533869</id><published>2002-06-09T12:04:00.000-07:00</published><updated>2002-06-09T23:36:46.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين همه سه نقطه هيچ معنايي نداره جز تاخير بلاگر و بي‌صبري من ...&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77533869?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77533869'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77533869'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_09_archive.html#77533869' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77523820</id><published>2002-06-08T23:54:00.000-07:00</published><updated>2002-06-09T12:07:49.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>..&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77523820?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77523820'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77523820'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_02_archive.html#77523820' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77506778</id><published>2002-06-08T12:20:00.000-07:00</published><updated>2002-06-09T12:09:31.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77506778?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77506778'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77506778'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_02_archive.html#77506778' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77498502</id><published>2002-06-08T06:41:00.000-07:00</published><updated>2002-06-09T12:10:50.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77498502?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77498502'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77498502'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_02_archive.html#77498502' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77493840</id><published>2002-06-08T00:56:00.000-07:00</published><updated>2002-06-09T12:12:25.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77493840?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77493840'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77493840'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_02_archive.html#77493840' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77493815</id><published>2002-06-08T00:55:00.000-07:00</published><updated>2002-06-09T12:14:55.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77493815?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77493815'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77493815'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_02_archive.html#77493815' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77493790</id><published>2002-06-08T00:53:00.000-07:00</published><updated>2002-06-09T12:15:29.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77493790?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77493790'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77493790'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_02_archive.html#77493790' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77493732</id><published>2002-06-08T00:50:00.000-07:00</published><updated>2002-06-08T00:50:23.686-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين آبجي &lt;a href="http://solaleh.blogspot.com/"&gt;شر و ور &lt;/a&gt;گوي ما، از بس با دوستها و بچه‌هاي دانشگاهشون چت ميكنه، جديدا دچار مشكل جالبي شده: وقتي درحين يه گفتمان (بخونيد دعوا، جرو بحث، كل كل ...) زبونش كم مياره و ميخواد با تغيير حالت صورت عكس‌العمل نشون بده، مغزش ديگه پيامهاي عصبي لازمو ارسال نميكنه. در عوض قيافه‌ي emoticon هاي ياهو مسنجر مياد جلو چشمش !&lt;br /&gt;حالا تصميم گرفته از هركدوم يه تابلو درست كنه و بذاره دم دستش تا هر وقت لازم شد، فوري يه شكلك مناسب بگيره جلو صورت طرفش.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77493732?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77493732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77493732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_02_archive.html#77493732' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77456681</id><published>2002-06-07T03:01:00.000-07:00</published><updated>2002-06-07T06:55:53.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;پيش‌بيني&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;با كمال تاسف فكر مي‌كنم آلمان قهرمان جام جهاني باشه.&lt;br /&gt;چقدر ازشون بدم مياد!&lt;br /&gt;كاش تمام بازيكنايي كه ازشون خوشم مياد اسپانيايي بودن و اسپانيا قهرمان ميشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/fifa/gen/s_montage.jpg" width="580" height="371" alt="cup" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77456681?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77456681'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77456681'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_02_archive.html#77456681' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77369168</id><published>2002-06-05T03:11:00.000-07:00</published><updated>2002-06-05T03:11:34.053-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اغلب آدمها يا مجبورند يا به نحوي دوست دارن كه ازدواج كنن. اغلب زندگي‌هاي مشترك هم بي مشكل سپري نميشه، در بعضي موارد هم دست كمي از جهنم نخواهد داشت!&lt;br /&gt;نمي‌خوام پا تو كفش بزرگترهايي كنم كه در زمينه‌ي زندگي مشترك تجربه دارن و خيلي هم راجع بهش اظهار نظر ميكنن (رجوع شود به اغلب وبلاگهاي پارسي!). فقط مي‌خوام بگم هيچ فكر كردين اگه براي هر آدمي، چه زن چه مرد، هر وقت كه مي‌خواست ازدواج كنه زوجي از درون خودش جدا ميشد و بوجود مي‌آمد، چقدرعالي بود؟&lt;br /&gt;به نظر من كه امتيازاتش فوق العاده‌س :&lt;br /&gt;1- آدم با هيچ‌كس به اندازه‌ي خودش &lt;b&gt;راحت&lt;/b&gt;، صادق، دلسوز، ... نيست.&lt;br /&gt;2- هيچ كسي رو به اندازه‌ي خودش نمي‌شناسه.&lt;br /&gt;3- ظرفيتش در مورد خودش خيلي بيشتر از بقيه است. يعني تحت بدترين شرايط اگه تحمل هيچ كس رو نداشته باشه، باز قادر به تحمل خودش هست.&lt;br /&gt;4- خودش رو راحت تر از هركس ديگه‌اي ميتونه ببخشه.&lt;br /&gt;5- هيچ كس رو حقيقتا بيشتر از خودش دوست نداره.&lt;br /&gt;6- نه تنها كسي براي خودش هيچ بدي و زشتي اي نمي‌خواد، بلكه هميشه طالب بهترين چيزها براي خودشه.&lt;br /&gt;7- هيچ كس به خودش خيانت نميكنه.&lt;br /&gt;8- آدم از كار هيچ‌كس به‌ اندازه‌ي خودش سر در نمياره. بنابرين ميشه گفت هيچ‌كس رو بهتر از خودش درك نميكنه.&lt;br /&gt;9- آدم با خودش تفاهم صد در صد داره !&lt;br /&gt;10- هيچ آدمي تا آخر عمر از خودش خسته نميشه.&lt;br /&gt;... و خيلي امتيازهاي ديگه كه همش هم ناشي از خودخواهي طبيعي و فطري آدم و واقعيتهاييه كه درون هركسي وجود داره.&lt;br /&gt;به هر حال اين اتفاق فقط يكبار و در اول خلقت رخ داده.&lt;br /&gt;ولي جالبه به همين زندگي واقعي هم كه نگاه ميكنيم، البته در مورد كسايي كه واقعا براشون مهمه با كي بايد زندگي كنن، ميبينيم كه اين آدمها مدتها ميگردن و جستجو ميكنن تا بلاخره كسي رو پيدا كنن كه بيشتر از بقيه بهشون شبيه باشه ! يا حداقل مثل آينه‌اي وجود خودشونو بهتر بهشون بشناسونه. نمونه‌ي بارزش همين كه همه ميگن طرفين بايد باهم &lt;b&gt;تفاهم &lt;/b&gt;داشته باشن. خوب مسلما ريشه‌ي تفاهم شباهت فكريه ...&lt;br /&gt;بهرحال حالا كه چنين اتفاقي غير ممكنه، براي جلو‌گيري يا رفع مشكلاتي كه بين دو نفر پيش مياد، تنها راه‌ اينه كه آدم بتونه خودشو در موقعيتهاي مختلف جاي طرف مقابل بذاره. تازه اين راه‌حل مختص زندگي مشترك نيست، تو تمام برخوردهاي اجتماعي اگه آدم بتونه مثل هنر‌پيشه‌اي باشه كه بايد نقشهاي مختلفي بازي كنه و بقول معروف بايد حس ِ بودن بجاي اون طرف رو در خودش بوجود بياره و بتونه خيلي سريع حتي براي لحظه ي كوتاهي خودشو جاي ديگران بذاره، درصد بالايي از برخوردهاي ناراحت كننده و تنشها اصلا بوجود نمياد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77369168?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77369168'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77369168'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_02_archive.html#77369168' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77280083</id><published>2002-06-03T01:06:00.000-07:00</published><updated>2002-06-03T01:06:38.013-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خيلي زود رسيده بود. هيچ كدام از شاگردانش هنوز نيامده بودند. به كلاس خالي نگاه كرد. به خود ميگفت ازين به بعد سهم شيرين تنهايي در كلاس متعلق به من است. از اول اين هفته صرف نهار را از برنامه‌ي فشرده‌ي روزانه‌ي خود حذف كرده بود. چند بار در طول كلاس قدم زد انگار ميخواست بار سنگين غصه‌اش را بدوش كشد، عاقبت از پا درآمد و روي يكي از نيمكتها نشست. به مادرش فكر ميكرد. به اينكه ديشب دوباره از پا درد نخوابيده بود و اينكه امروز بايد از مهمانان خانوم سلطاني پذيرايي كند. آرزو ميكرد ايكاش لا‌اقل به اندازه‌ي مادرش غيرت داشت. هرچند كه مادر راضي نميشد او در خانه‌ي مردم كار كند. &lt;br /&gt;به كيارش فكر ميكرد. كيارش روياهايش. به اينكه قبل از آشنايي با كيارش، سالها بود كه ديگر اعتقادي به معجزه نداشت. چقدر از حماقت خود خشمگين بود كه اجازه داده دوباره اين باور در او بيدار شود. ايكاش اين چند روز اينهمه به تكرار دليل تغيير رفتارش را نپرسيده بود. كاش كيارش انقدر صاف و ساده نبود و همه‌چيز را عينا تعريف نميكرد ...   &lt;br /&gt;" مامان مخالفه. هيچ جور راضي نميشه. بابا هم طرف اونو ميگيره ... دليلشون ؟... آخه ... ميدوني چيه ... آخه ميگن داماد اول يه خونواده‌ي پر جمعيت‌ شدن با چندتا بچه‌ي صغير ... يعني منظورشون اينه كه من بايد يه ريز بدوم تا شكم خواهر برادرهاي تو رو سير ... يعني ميگن هرچقدرم كار كني، باز هيچي دستتو نميگيره ... "&lt;br /&gt;خيلي خوشحال بود ازاينكه كيارش موقع صحبت سرش پايين بود و او توانست مستقيم و با تمام وجود به اين لحظات نگاه كند و ذره ذره‌اش را در خاطر بسپارد ...&lt;br /&gt;صداي خنده‌اي كه نزديك ميشد، او را ترساند. وقتي داشت بلند ميشد چشمش به نوشته‌ي روي نيمكت افتاد. يكي از شاگردها نوشته بود :&lt;br /&gt;زندگي بهتر ازين نميشه  &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77280083?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77280083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77280083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_06_02_archive.html#77280083' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77177804</id><published>2002-05-31T02:48:00.000-07:00</published><updated>2002-05-31T02:48:47.120-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;روزي من زبان گلها را مي‌دانستم،&lt;br /&gt;روزي هرآنچه كرم ابريشم ميگفت، مي‌فهميدم.&lt;br /&gt;روزي من پنهاني به پر حرفي سار ها مي‌خنديدم،&lt;br /&gt;و در بستر خود،&lt;br /&gt;به گفت‌وگو با پروانه‌ها مي‌نشستم ...&lt;br /&gt;با هر دانه برفي كه به زمين افتاد و هنگام مردن مي‌گريست&lt;br /&gt;من هم مي‌گريستم.&lt;br /&gt;روزي من زبان گلها را مي‌دانستم ...&lt;br /&gt;چگونه بود آن زبان ؟&lt;br /&gt;چگونه بود ؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عمو شلبي&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77177804?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77177804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77177804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_26_archive.html#77177804' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77136801</id><published>2002-05-30T02:30:00.000-07:00</published><updated>2002-05-30T02:30:14.123-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;آرايشگاه پر ماجرا&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;ديروز با دوستم آزاده، رفتيم آرايشگاه مريم و همينطور كه تو سالن منتظر نشسته بوديم تا نوبتمون بشه و حرف ميزديم، محو وجنات و سكنات دختر روبروييه شده بوديم. آخه معمولا اينجور جاها آدماي جالب توجه زيادن مثله اون پيرزن بغلي كه 80- 90 سالش بود و داشت مانيكور ميكرد، يا اون خانومه كه يه رشته‌هاي آبي رنگي از لاي موهاش آويزون بود، يا اون يكي كه بهمراه شوهر فعلي دعوت شده بود به عروسي دوست پسر سابقش يا ...&lt;br /&gt;ولي اون دختر روبروييه با اون قيافه‌ي به اصطلاح ناجوري كه داشت ديگه آخرش بود. حقيقتش، غيبت خورش خيلي ملس‌تر از بقيه بود.&lt;br /&gt;يه تاپ آستين حلقه‌اي نارنجي تنش بود كه اگه نمي‌پوشيدم زياد تفاوتي نميكرد. لاكهاي نارنجي، پوست برنزه، موهاي زرد و آرايش فوق غليظ. يه ريز سيگار ميكشيد و با يه لحن خيلي منحصر بفردي با موبايل حرف ميزد. هي تعيين ميكرد هي بهم ميزد. دوباره تنظيم ميكرد و باز بعدي رو كنسل ميكرد و ...&lt;br /&gt;دست خودم نبود، ناخودآگاه اونو به شكل ميكروب يه بيماري خاصي ميديدم !&lt;br /&gt;ولي خدا شاهده تنها حرفي كه راجع بهش زدم اين بود كه به آزاده گفتم دلم نميخواد هيچ‌جوري با اون تماس داشته باشم. حتي نميخوام قيچي‌اي كه به موهاي اون خورده بمن نزديك بشه. گفتم خوشبختانه فكر نميكنم بخواد موهاشو كوتاه كنه.&lt;br /&gt;در همين حين ديديم يه سر و صداهايي از تو حياط مياد. ما اول توجهي نكرديم ولي من يه لحظه شنيدم يكي ميگه توروخدا يه دكتر از بالا خبر كنين. (طبقه‌ي بالاي آرايشگاه داروخانه است). گفتم آزاده بُدو. انگار يكي كمك ميخواد.&lt;br /&gt;آخه آزاده دكتره. دكتر خيلي خوبيم هست. تا رفتيم تو حياط ديديم كه بله يكي از آرايشگرا قلبش گرفته و با وضع خيلي بدي رو زمين افتاده 7-8 نفرم دورشن و نميدونن چه خاكي تو سرشون بريزن. صحنه‌ي خيلي بدي بود. زنه درد شديدي طرف چپش داشت و نميتونست نفس بكشه. تمام بدنش يخ كرده بود. آزاده به‌زور رفت جلو و به‌زور راضيشون كرد كه دكتره و بذارن كارشو بكنه. ناگفته نمونه كه 10 دقيقه‌ي پيشش به اورژانسم زنگ زده بودن ولي نشون به اون نشون كه درست تا 45 دقيقه‌ي بعد خبري ازشون نشد. به آزاده توضيح دادن كه تا حالا سه تا زير زبوني براش گذاشتن. از قيافه‌ي درهم آزاده فهميدم كه اوضاع خيلي وخيمه. با ناراحتي نبض زنه رو ميگرفت و سر تكون ميداد. بعدا بهم گفت وقتي از سابقه‌ي مريض خبر ندارن نبايد براش زير زبوني بذارن. اونم سه تا. گفت بيچاره براي همين فشارش رسيده بوده به 3 و 4 و ايست قلبي داده بوده. جماعت نسوانم كه اين وسط ول كن نبودن يه ريز نظرات و راه‌‌حلهاي پزشكي ارايه ميدادن. آزاده كه ديد از اورژانس خبري نيست و طرف داره از دست ميره، فوري ماساژ قلبي رو شروع كرد و خدارو شكر بعد از چند لحظه نبض و نفسش دوباره برگشت. بعدا بهم گفت كه مريض اصلا نبض نداشت و اگه اينكارو نميكرد بيچاره زن جوون، حتما فوت كرده بود.&lt;br /&gt;وقتي بلاخره سر و كله‌ي اورژانس برقي تهران پيدا شد، خطر ديگه رفع شده بود ولي قسمت جالب ماجرا تازه از اينجا شروع شد: از حالتي كه دوتا تكنسين اورژانس به محض وارد شدن به حياط پيدا كردن، كاملا مشخص بود كه اگه حتي ذره‌اي بو برده بودن امروز چه شانسي بهشون رو كرده و به چه بهشتي دارن اعزام ميشن؛ حداقل نيمساعت زودتر رسيده بودن!&lt;br /&gt;يكيشون كه قد كوتاهي داشت كه نزديك بود دم در وسايل از دستش بريزه. آخه يه آرايشگاه تو جردن و اينهمه خانوماي ترگل ورگل و دوتا تكنسين بيچاره‌ي آمبولانس؟ خوب حق داشتن طفلكا. در ميزان ذوق مرگ شدن آقايون همين بس كه هرچي آزاده ميگفت مريض بايد هرچه زودتر بستري بشه، اثري نداشت و اونا گفتن اول بايد يه مدت ببريمش تو استراحت كنه تا بعد!&lt;br /&gt;آزاده هم كه ميدونست خطر فعلا رفع شده ديگه بي‌خيال شد و گفت اصلا نميشه با اينا كنار اومد. گفت معمولا به اين راحتيا مريض رو بيمارستان نميبرن چراكه بيمارستاناي دولتي كه به اين راحتيا پذيرش نميدن، اگرم بخواي ببرنش بيمارستان خصوصي بايد بهشون حق حساب بدي. دولتم ازشون ايرادي نميگيره چون اينا حقوقشون خيلي كمه. تازه با بعضي از دكترا هم زد وبند دارن و مريض رو فقط به فقط پيش اون دكتر ميبرن و ...&lt;br /&gt;خلاصه، آقايون درحاليكه هركدوم از يه طرف زير بغل مريضو گرفته بودن و چشماي از حدقه در اومده‌ي مشتاقشون شادمانه به هر سو مي‌چرخيد، از در سالن وارد شدن. همينطور كه جلو ميرفتن حالت صورتشون جالبتر ميشد تا اينكه رسيدن به دختر تاپ نارنجي. اينجا ديگه بيچاره‌ها پاهاشون سست شد و چند قدم آخرو بزور برداشتن. ميشد گفت مريض كه خيليم چاق بود زير بغل اونارو گرفته بود.&lt;br /&gt;منكه كم كم از شوك ماجراي قبلي در اومده بودم داشتم از خنده روده بر ميشدم. تقريبا اونجا همه غير از آزاده به وضعيت شاد و شنگول قبلشون برگشته بودن. شايد چون فقط آزاده ميفهميد وضع مريض چقدر فجيع بوده و هست.&lt;br /&gt;آقايون بعد از يه نيمساعتي كه براي خودشون تو سالن موندن، چون احضار شده بودن در اوج غم واندوه محل خدمتشون ترك كردن و رفتن.&lt;br /&gt;تو همين احوال كه هركي برگشته بود سر كار خودشو آزاده هم گاه گاهي به مريض سر ميزد، چشمم افتاد به دختر تاپ نارنجي كه مريم داشت موهاشو كوتاه ميكرد. يهو مور مورم شد. همينطوري كه به اون دوتا زل زده وماتم برده بود؛ مسئول سالن اومد جلو و گفت: عزيزم بفرماييد موهاتونو خيس كنن. بعد از ايشون نوبت شماست !&lt;br /&gt;لحظه‌ي آخر قبل از اينكه بشينم هي به آزاده به رسم رعايت احترام كوچيكتر بزرگتري ميگفتم ميخواي اول تو بشين. لحنم خيلي ملتمسانه بود. اونم خنديد و گفت: نخير خودت بشين. سزاي غيبت همينه ديگه!&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77136801?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77136801'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77136801'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_26_archive.html#77136801' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77056550</id><published>2002-05-28T01:42:00.000-07:00</published><updated>2002-05-28T01:42:17.526-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز از بچه‌ها شنيدم كه خيلي وقت پيش تو دانشكده جشن فارغ‌التحصيلي بچه‌هاي هفتاد و پنجي بوده. جالبه كه من و دوستام همه ورودي 75 بوديم ولي هيچ كدوم از جشن خبري نداشتيم.&lt;br /&gt;يكي از بچه‌ها بعد از مدتي كه رفته بوده دانشگاه، اتفاقي اعلاميه‌شو رو ديوار ديده بود. تازه بمن گفت اسم تو و چندتاي ديگه‌رو نوشته بودن بعنوان كسايي كه معدلشون خوب بوده و تو مراسم ميخواستن بهشون جايزه بدن. &lt;br /&gt;صد البته كه هيچ حسرتي بابت اون جشن نصيبم نشده ولي خيلي دلم ميخواست بدونم چه جايزه‌اي ميخواستن بدن. حتما كلي ميخنديديم. آخه سابقشونو دارم.&lt;br /&gt;يه دفعه، دو سه سال پيش يه ترم يهو دست و دلبازيشون گل كرد و اسم چند نفرمون رو بعنوان معدلهاي خوب زدن رو ديوار و گفتن بياين فلان جا جايزه‌تونو بگيرين. نا مردي‌ هم نكرده بودن و انقدر ازين اعلاميه اين ور و اونور چسبونده بودن، كه فقط خواجه‌ي شيراز نفهميد ما قراره جايزه بگيريم. منم كه از قدرتي خدا هميشه تو اين كارا نفر آخرم، بعد از يه مدت بلاخره رفتم اتاق استادي كه جايزه‌ها پيشش بود. آقاي دكتر كلي گله كرد كه چرا اينقدر دير اومدي و تحويل نگرفتي و خلاصه كلي تعجب كرده بود كه يكي پيدا شده براي گرفتن جايزه با كله نرفته سراغش. پيش خودم گفتم ببين عجب چيزيه كه اين داره انقدر شلوغش ميكنه. اما وقتي جايزه رويت شد تا چند روز بساط خنده‌ي بچه‌ها مهيا بود.&lt;br /&gt;يه ساعت مچي بود با بند باريك چرمي به رنگ سبز چمني سير و يه قاب طلايي. چه سليقه‌اي !&lt;br /&gt;تازه هيچي به پاي مارك ساعت كه اون وسط تو چشم ميزد نميرسيد. وسط صفحه درشت نوشته شده بود : ZAGROS&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77056550?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77056550'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77056550'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_26_archive.html#77056550' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77024446</id><published>2002-05-27T07:52:00.000-07:00</published><updated>2002-05-27T07:56:14.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آدم برفي تنها يك پا دارد و چشمانش دگمه است و پيراهنش كهنه پاره‌اي ... &lt;br /&gt;اما، مي‌خندد. &lt;br /&gt;آدم برفي در برف مي‌خندد. چراكه اين شانس را داشته كه باشد.&lt;br /&gt;كه آدم برفي باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اويتا&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77024446?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77024446'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77024446'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_26_archive.html#77024446' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-77017938</id><published>2002-05-27T02:17:00.000-07:00</published><updated>2002-05-27T02:20:36.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اگه آدم بخواد از چيزايي كه در طول روز تو اين شهر ميبينه حرف بزنه، يا عين روضه‌خوني ميشه يا مثله جوك تعريف كردن. همينكه پاتو از در خونه بيرون بذاري، هزارتا واقعيت تلخ و شيرين طرفت هجوم ميارن. &lt;br /&gt;من رفتم جمكران. خيلي اتفاقي جور شد كه برم. تا حالا نرفته بودم، اصلا نميدونستم جمكران كجا هست. ولي وقتي اونجا رسيدم، از ديدن اونهمه جميعيت تو اون بيابون خدا حيرت كردم.&lt;br /&gt;خيلي چيزا ديدم ولي اوني كه هيچوقت يادم نميره تصويره اون مادر و پسره.&lt;br /&gt;بين يه مادر و پسر، با گذشت زمان خيلي چيزا تغيير ميكنه. همون پسري كه مادر سالها به بغل ميكشه وتر وخشكش ميكنه، يه‌روزي قد ميكشه و مرد ميشه. هرچي ميگذره و همينطور كه مادر رو به پيري و نحيفي ميره، پسر قويتر و رشيدتر ميشه. تا به يه جايي ميرسه كه اگه يه مشكلي پيش بياد مثلا اگه مادر يهو حالش بد بشه، پسر عين پر كاه بلندش ميكنه و مي‌برتش دكتر.&lt;br /&gt;ولي بين اون مادر و پسري كه من ديدم، نميدونم با گذشت زمان چه اتفاقي مي‌افته :&lt;br /&gt;تو حياط بيرون مسجد نشسته بودم و داشتم تابلوهاي بالاي درشو ميخوندم. اعمالي كه بايد تو مسجد انجام بشه به عربي و انگليسي نوشته بود، همينطور كه داشتم اونا رو با متن فارسي مطابقت ميدادم، چشمم افتاد به يه زن كه يكي دونفر داشتن كمكش ميكردن تا يه باري رو بلند كنه و رو كولش بذاره. صورتش پنجاه ساله بنظر ميرسيد ولي از اندام و حركاتش معلوم بود كه خيلي جوونتره. يه پسر 15-16 ساله رو با زحمت زياد كول كرد و با پاهايي كه به سختي روي زمين كشيده ميشد و قدمهايي كه به سنگيني بر ميداشت، بردش تو مسجد تا شفاشو بگيره.&lt;br /&gt;اون پسرش بود. يه پسر عقب‌افتاده‌ي فلج.&lt;br /&gt;معلوم بود كه هميشه همينطوري جا بجاش ميكنه ... &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-77017938?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77017938'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/77017938'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_26_archive.html#77017938' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76992009</id><published>2002-05-26T09:40:00.000-07:00</published><updated>2002-05-26T09:40:04.593-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بلاخره بچه محل رو ديدم. البته با راهنمايي زهرا و چه خوب شد كه ديدم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76992009?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76992009'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76992009'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_26_archive.html#76992009' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76984448</id><published>2002-05-26T01:31:00.000-07:00</published><updated>2002-05-26T01:36:14.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;دكتر علفي&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;ديروزمامانم بايد ميرفت پيش يه دكتري، منم همراهش رفتم. اين آقا يه متخصصه كه جديدا اسم ورسم و شهرت زيادي بهم زده. تلويزيون هم خيلي مياد. هروز تا ساعت 3و4 صبح مريض داره. كارش فقط با گياهان داروييه و ميگن خيلي از زن و شوهرهايي كه بچه‌دار نميشدن، ازش نتيجه گرفتن.&lt;br /&gt;ما رفتيم تا براي يكي از بستگانمون كه زن جوونيه و بنده‌خدا هم M.S داره و هم مشكل نازايي، ازش سوال كنيم. خودش وقت گرفته بود ولي نميتونست بياد.&lt;br /&gt;توي مطب غير‌از من مامانم پنج تا زوج ديگه بودن: چهارتا زن و شوهر و يه مادر و پسر( كه مسلما مشكل نازايي نداشتن!) مادر براي قلبش اومده بود. آخه آقا همه فن حريفن.&lt;br /&gt;يكي از مريضا كه كارش با دكتر تموم شده بود، دم ميز منشي‌ها داشت دواهاشو تحويل ميگرفت اونام داشتن دستور استفاده‌ي يه كيسه پر چوب وچِِِل و ريشه درخت و عرقياتي كه بيچاره بايد ميخورد براش توضيح ميدادن. در گوشي به مامان گفتم: حتما بهش ميگه داشتي ميرفتي، يه گازم از اون درخت دم در ميزني و ميري! مامان گفت: هيسسسسس. بده ميشنون.&lt;br /&gt;بخاطر شهرت اين آقا خيليا از شهرستان پيشش ميان بهمين خاطر اونروزم توي مطب اجتماع جالبي از 4 تا زن و شوهر جوون كه هر كدوم از فرهنگاي مختلفي بودن، شكل گرفته بود. منكه از قبل ميدونستم خيلي معطل ميشيم، يه كتاب از منيرو رواني‌پور برده بودم كه بخونم. ولي همينطور كه ميخوندم حواسم پيش اون 4 زوج بود: اول (به ترتيب سن) اون دوتايي كه روبروم نشسته بودن. معلوم بود از شهرستان اومدن. دختره خوشگل بود و يه ذره چاق و چله. چادر سرش بود با دمپايي اومده بود. مردش با تمام وجود داشت هيزي ميكرد! البته نگاهش واقعا ناپاك نبود، بيشتر نگاه آدمي رو داشت كه داره پديده‌هاي جديدي تو زندگي ميبينه. ولي بعضي وقتا كارو به جايي ميرسوند كه من تعجب ميكردم زنه چرا هيچي بهش نميگه. دختره گاه و بيگاه چادر خاكي رو تو صورتش ميكشيد و در گوشش يه چيزايي ميگفت اونم بر و بر به جاي ديگه‌اي نگاه ميكرد.&lt;br /&gt;بهرحال ايندوتا اونقدر جوون بودن كه به نظر من هنوز براشون درمان نازايي خيلي زود بود. ولي خوب حتما همين نشونه‌اي از تفكر حاكم بر محيط زندگيشونه، كه دخترو 14 15 سالگي شوهر ميدن و سر يه سالم اگه كاكل زريه نياد ديگه واويلاست.&lt;br /&gt;زوج بعدي متشكل بود از يك زن تركمن تر و تميز و شيك‌پوش، بالا بلند و ظريف با دوتا چشم مثل چشماي آهو كه يه كم كشيده شده باشه. انقدر ظريف و ناز بود كه تو نگاه اول آدم نميتونست باور كنه زن يه همچين مرد يُقري شده، با اون هيكل نتراشيده و نخراشيده. ولي يه كم بيشتر كه دقت ميكرد، ميديد مَرده آنچنان نگاهها و حالت عاشقانه‌اي نسبت به زنه داره كه به يه دنيا هيكل و قيافه ميارزه. از شوخ و شنگي و سرحالي زنه و از حالتها و مراقبتهاي شوهرش، حدس زدم مشكل بايد از مَرده باشه كه البته همينطورم بود.&lt;br /&gt;دو زوج بعدي تقريبا هم سن و سال بودن. مال يه نسل و با دو فرهنگ كاملا متفاوت. اولي، يه زن و شوهر خيلي آراسته و معقول، خيلي امروزي و شيك، خيلي موبايل، خيلي دزدگير و حتما اگه عصر نبود، خيلي عينك آفتابي. &lt;br /&gt;كنار هم نشسته بودن در كمال صلح و صفا ولي هيچ حرفي باهم نميزدن. خيلي محترمانه هركي تو دنياي خودش بود. خانوم مشغول مطالعه و آقا سرگرم روزنامه و موبايل و دزدگير.&lt;br /&gt;زوج بعدي زن و شوهري بودن از طبقه‌ي متوسط شايدم پايين. زنه كنار ما نشسته بود و مرده همين پنج دقيقه‌ي پيش ول كرده بود و ... خداحافظ زده بود به چاك.&lt;br /&gt;خود خانومه كه سر درد و دلش باز شده بود اينو به مامانم گفت. &lt;br /&gt;چهره‌ي خيلي معصومي داشت. حداكثر 35 ساله بود. تو چشماش يه حالت خاصي بود. مثله حالت گريه. فكر كردم انقدر تا حالا گريه كرده كه اين حالت تو چشمش ثابت شده. يهو خودش گفت: فقط دلم ميخواد يكي باشه تا براش حرف بزنم و گريه كنم.&lt;br /&gt;همينطور كه حرف ميزد چشماي نگران و مضطربش دم درو مي‌پاييدن. گفت مشكل از شوهرشه. بعداز هر چند كلمه يه بار ميگفت: " الان سينزده ساله..." همه بهش ميگن بايد طلاق بگيري، ميگن هركي ديگه بود، انقدر با اين سر نميكرد، تازشم اگه مشكل از تو بود تا حالا صد بار طلاقت داده بود. گفت كه شوهرش سر همين قضيه خيلي عصبي و بي‌حوصله شده ولي اون هِي با مهربوني بهش دلداري ميده. ميگه عيبي نداره هرچي خدا بخواد همونه ... تا اينكه اين دكتره رو تو تلويزيون ديده و دوباره اميدي تو دلش پيدا شده. از سه ماه پيش وقت گرفته و بزور راضيش كرده و آوردتش اينجا. ولي همين چند دقيقه‌ي پيش صبرش تموم شده و گفته يا مياي بريم يا من رفتم تو هم هر غلطي دلت ميخواد بكن. ولي اون گفته بود تو اگه ميخواي برو، من ميمونم. اين جمله‌ي آخرو خيلي با هيجان و جالب تعريف ميكرد. هربارم ژست و حالت لحظه‌اي كه جمله رو ادا كرده بود دوباره به خودش ميگرفت. انگار فكر نميكرده از پسش بر بياد... يكدفعه، چشماي قرمز و نگرانش كه انگار حالت گريه داشت، خنديد. دم در ديده بودش، نرفته بود. يواشكي تو كوچه مي‌پلكيد تا نوبتشون بشه.&lt;br /&gt;وقتي داشتن ميرفتن هركدوم يه كيسه بزرگ دوا دستشون بود. يه جوري كيسه رو چسبيده بود و تو اون چشمايي كه حالت گريه داشت يه برقي ديده ميشد كه آدم دلش بدجوري مي‌تپيد.&lt;br /&gt;از ذوقش با همه تك تك خداحافظي ميكرد. وقتي ميخنديد، فكر ميكردي يكي وسط گريه يهو خندش گرفته.&lt;br /&gt;از سرنوشت بقيه ديگه چيزي نفهميدم جزاون زن و شوهر تركمن. اونا رو ديدم كه اومده بودن بيرون ومَرده خيلي مظلومانه به اون چوب و چِل هايي كه بايد ميخورد نگاه ميكرد و سرِ پذيرش تكون ميداد (اينم صنعت ادبي!). زنشم يه ريز سر به سرش ميذاشت و بهش ميخنديد.&lt;br /&gt;انقدر تو نخ اين و اون بودم كه پاك يادم رفته بود منيرو نوشته: كنيزو به مريمو گفت: عيني، چته؟ ... تا مريمو بياد جواب بده گفتن بفرماييد تو.&lt;br /&gt;وقتي مامان داشت با دكتره حرف ميزد، اون گاهگداري جوري سر تا پاي منو ورانداز ميكرد كه حس كردم گناهي مرتكب شدم. انگار فكرمو خونده بود كه چشمم از اين شاخ و برگ و عرقها آب نميخوره يا شايد عادت كرده بود خود بخود همه رو معاينه كنه.&lt;br /&gt;آخر سر بهم گفت: تولاغري ! &lt;br /&gt;غده‌ي تيروئيدت خوب كار نميكنه، حرارتتم مال همونه (داشتم خودمو باد ميزدم)، حتما عصبي هم هستي!&lt;br /&gt;گفتم: اتفاقا كه آقاي دكتر من هيچيم نيست، خيليم طبيعي‌ام.&lt;br /&gt;تند گفت: چند سالته؟     گفتم بيست و سه. &lt;br /&gt;با تمسخر گفت: خوب چهارده ساله بنظر ميرسي!&lt;br /&gt;خنديدم و گفتم اينكه خيلي خوبه. يه نگاه عاقل اندر سفيهي كرد كه يعني نمفهمي ديگه بيچاره. بعد يهو اومد روبروم و گفت ببينم تيروئيدتو... منكه از اين حركت جا خورده بودم، طبق عادت بچگي كه دكتر ميرفتيم فوري دهنمو باز كردم ! &lt;br /&gt;گفت غده تيروئيد تو گلوته كه دهنتو باز ميكني؟! گردنتو ببينم. ...طفلك مامامنم چقدر خجالت كشيد.... با بدجنسي گفت چي خوندي؟ شغلت چيه؟ زيرلب گفتم: مُ ...مهندس صنايع.&lt;br /&gt;باز يه نگاهي كرد كه يعني مملكتي كه مهندسش تو باشي، ديگه ازين بهتر نميشه.&lt;br /&gt;منم در جواب يه نگاهي كردم كه يعني اگه قرار بود اين چوب و چلا كسيو شفا بده ... &lt;br /&gt;ديگه بقيشو بي‌خيال شدم آخه هرچي باشه اون مقاله‌ش تو دنيا اول شده بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.funnyalbum.com/k/015.jpg" width="459" height="319" alt="the gift" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76984448?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76984448'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76984448'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_26_archive.html#76984448' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76964993</id><published>2002-05-25T11:45:00.000-07:00</published><updated>2002-05-25T11:56:23.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چند ساعت پيش طوفان شديدي بود. هرچند عمري نداشت ولي يه لحظه آنچنان بادي گرفت و آنچنان صداي مهيبي داشت كه فكر كردم الان خونه رو سرم خراب ميشه. به محض اينكه صدا خوابيد دويدم دم پنجره كه ببينم كارگرهاي ساختمون بغلي از رو داربست نيافتاده باشن.&lt;br /&gt;ساعت حول و حوش 5 بعد از ظهر بود يه بارم حدود 7 اينطوري شد. (من هيچوقت حوصله يادگرفتن و ور رفتن به اين وينگول پينگولاي وبلاگ رو نداشته و ندارم) بهرحال اين تاريخ و ساعت وبلاگ من هيچ سنديتي نداره. الان ساعت 11 شنبه شبه و اون موقع يعني حول حوش ساعت پنج بخاطر اون طوفان دلهره‌ي عجيبي تو دلم افتاد. &lt;br /&gt;تعلق خاطر عبث نيست، وقتي كل هستي آدم ميتونه به يه باد چند ثانيه‌اي بند باشه ؟...&lt;br /&gt;با اين حساب شايد كار من غير عادي نباشه اگه يه خونه‌ي عمر خيامي رو با دستاي خودم خراب كنم از ترس اينكه باد نبردش. &lt;br /&gt;بعضي وقتا مزه بيداري هيچ‌جور به پاي شيريني خواب نميرسه. ولي هرچي باشه خواب مترادف غفلته و به قول فروشنده‌ها غفلت موجب پشيماني.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان يه چيزي ديدم. سه چهار تا خط، ساده  و بي‌صدا. ولي عجيبه اون دلهره اون ترس و غم ناشناخته‌ي موقع طوفان كه از اون صداهاي وهم‌آلود پيدا شده بود، با چهارتا خط بي‌صدا يه لحظه دوباره اومد و رفت ... &lt;br /&gt;وقتي ممكنه خونه‌اي كه از سنگ و آهن و سيمانه به اين راحتي خراب بشه، ديگه واي بحال پر‌پتي‌ها ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76964993?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76964993'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76964993'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_19_archive.html#76964993' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76953327</id><published>2002-05-25T00:09:00.001-07:00</published><updated>2002-05-25T00:09:28.910-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>راستي آقاي &lt;a href="http://a_chin.blogspot.com"&gt;لبت خندون &lt;/a&gt;، من اون كاري كه گفته بودي انجام دادم. يعني از سايت حامد بنايي search كردم. بازم نشد كه نشد. الان دارم از راهي كه &lt;a href="http://zahra-hb.blogspot.com"&gt;زهرا&lt;/a&gt; جون گفته امتحان ميكنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ فكر نميكردم جناب &lt;a href="http://baakereh.blogspot.com"&gt;باكره &lt;/a&gt;(البته با at sign) هم اينجا سري بزنه. لطف كردين. بله حق با شماست: دائما يكسان نماند حال دوران ....&lt;br /&gt;ولي اگه مشكل اين باشه كه آدم بخواد يكسان نگهش داره و نشه چي؟ براي اونم جوابي دارين؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76953327?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76953327'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76953327'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_19_archive.html#76953327' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76953318</id><published>2002-05-25T00:09:00.000-07:00</published><updated>2002-05-25T00:09:02.456-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>الان دارم دوران نقاهت رو ميگذرونم. سخته، ولي مطمئنم كه ميگذره.&lt;br /&gt;بهرحال فكر ميكنم كار درستي كردم. هرچند، هيچ كار ديگه‌اي ام به فكرم نميرسيد.&lt;br /&gt;عين پنادور زدنه. خيلي درد داره ولي لازمه.&lt;br /&gt;ايكاش يه آمپولي بود كه آدم وقتي ميزد ديگه بخاطر ترس از آينده، حالشو خراب نميكرد. آمپول ضد ترس !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76953318?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76953318'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76953318'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_19_archive.html#76953318' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76950764</id><published>2002-05-24T22:09:00.000-07:00</published><updated>2002-05-24T22:23:25.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام و خيلي ممنون از دوستاني كه بمن لطف داشتن. &lt;br /&gt;خيلي عجيبه. يه مدت هر روز يه عالمه وبلاگ ميخوندم. اصلا بدون اين روزم شب نميشد. ولي الان دوهفته اي ميشه كه سراغ هيچ كدوم نرفتم. نوشتنمم همينطوريه. يه وقت تو يه روز دلم ميخواد چندتا مطلب بنويسم و يه روز هيچي به هيچي ...&lt;br /&gt;بهتر. اصلا شايد اينجوري درست باشه.&lt;br /&gt;غلام همت آنم كه زير چرخ كبود ..................... ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي حالا دوباره دلم براي خودم خيلي تنگ شده. شايد اينتو نوشتن كمكي بكنه. &lt;br /&gt;تازه، فكر كردم شايد اينطوري جلوي يه &lt;b&gt;ننوشتن &lt;/b&gt;ديگه رو هم بگيرم. نميخوام بيشتر ازاين، علت بديها باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76950764?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76950764'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76950764'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_19_archive.html#76950764' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76730963</id><published>2002-05-19T13:08:00.000-07:00</published><updated>2002-05-19T13:08:08.160-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>شايد آدم اون روزايي كه نمينويسه، براي اينه كه خيلي از دست خودش راضي نيست، شايد ناراحته، شايد خيلي خوشحاله شايد ...&lt;br /&gt;نميدونم. بهر حال منكه تا نوشتنم نياد نميتونم بنويسم. خيلي دلم ميخواد بدونم اينايي كه هرروز وبلاگ مينويسن چه جور آدمايي‌اند.&lt;br /&gt;يعني هر حس و حالي كه داشته باشن، فرقي نميكنه بازم ميتونن بنويسن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76730963?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76730963'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76730963'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_19_archive.html#76730963' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76714301</id><published>2002-05-18T22:18:00.000-07:00</published><updated>2002-05-18T22:18:20.950-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خيلي ممنونم از &lt;a href="http://zahra-hb.blogspot.com"&gt;زهراي &lt;/a&gt;عزيز.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76714301?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76714301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76714301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_12_archive.html#76714301' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76714161</id><published>2002-05-18T22:13:00.000-07:00</published><updated>2002-05-18T22:35:32.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>زن ميدانست ... كه اين عشق رويايي ناممكن است. زيرا اين مرد ممكن بود هر لحظه او را ترك كند.&lt;br /&gt;با اينهمه به دوست داشتن او ادامه ميداد، چون براي نخستين بار در زندگي احساس آزادي ميكرد. او حق داشت عشق بورزد هرچند كه معشوقش اينرا نداند. نيازي به اجازه‌ي او نداشت تا دلش براي او تنگ شود، نيازي به اجازه‌ي او نداشت تا تمام روز به فكرش باشد و براي شام منتظرش بماند ...&lt;br /&gt;اين آزادي بود :&lt;br /&gt;احساس كردن آنچه دلش ميخواست، آنچه در قلبش ميگذشت مستقل از عقيده‌ي ديگران.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كوه پنجم&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76714161?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76714161'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76714161'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_12_archive.html#76714161' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76620589</id><published>2002-05-16T07:56:00.000-07:00</published><updated>2002-05-16T07:56:24.670-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من آخرش موفق نشدم وبلاگ &lt;a href="http://a_chin.blogspot.com/"&gt;بچه محل &lt;/a&gt;رو باز كنم و بخونم .&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76620589?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76620589'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76620589'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_12_archive.html#76620589' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76528004</id><published>2002-05-13T23:49:00.000-07:00</published><updated>2002-05-13T23:55:22.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;چه عمري گذشت تا باورمان شد آنچه باد با خود برد، مابوديم.&lt;/b&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76528004?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76528004'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76528004'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_12_archive.html#76528004' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76527886</id><published>2002-05-13T23:43:00.000-07:00</published><updated>2002-05-13T23:43:13.223-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من يه كشفي كردم.&lt;br /&gt;هر موقع احساس كردين روزمرگي داره آزارتون ميده، يا فكر كردين انرژي‌تون براي زندگي ته كشيده، يا دچار ياس فلسفي شدين يا افسردگي يا مشكلاتي از اين قبيل؛ فقط كافيه اين كاري كه ميگم انجام بدين :&lt;br /&gt;نزديك خونه‌تون يه مدرسه‌ي پسرانه پيدا كنين ( ترجيحا دبستان و اگه نشد راهنمايي ) و درست ساعتي كه تعطيل ميشن برين تو كوچه‌ي اون مدرسه. همينطور كه اونا هجوم ميارن بيرون برين تو موج حركتشون. خودتون بسپرين بدست اون موج. همراهشون از سر كوچه تا انتها برين و به هيچي فكر نكنين اصلا انگار كه اون وسطها گم شدين.&lt;br /&gt;خود بخود بدون اينكه متوجه باشين تا وقتي پراكنده بشن همراهشون ميرين و وقتي به خودتون ميان و ميبينين تنها ته كوچه ايستادين كاملا متوجه ميشين با اون آدمي كه چند دقيقه‌ي پيش بودين خيلي فرق دارين.&lt;br /&gt;واقعا موثره. امتحان كنين.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76527886?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76527886'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76527886'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_12_archive.html#76527886' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76503016</id><published>2002-05-13T11:01:00.000-07:00</published><updated>2002-05-20T07:44:35.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;دلم ميخواد يكي منو دوست داشته باشه، كسي كه هميشه پيشم ميمونه.&lt;br /&gt;از تنهايي متنفرم. ولي از بودن تو جمع آدمايي كه دوستم ندارن بيشتر از تنهايي بدم مياد. &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;نونا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76503016?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76503016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76503016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_12_archive.html#76503016' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76494705</id><published>2002-05-13T06:47:00.000-07:00</published><updated>2002-05-13T06:47:11.023-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من عصبانيم !&lt;br /&gt;دلم ميخواد فحش بدم. ولي اينجا هيچي نميگم. فقط ميگم تمام فحشهاي دنيا به هر زبوني كه هست نثار تمام موتور‌سوارهايي كه جلو آدم ويراژ ميدن.&lt;br /&gt;اگه آدم بودن اين كارو نميكردن، حداقل دو مورد رو خودم در جريانش هستم كه اين خل بازي چندش آور چندتا احمق موتورسوار باعث شده دخترايي كه سوار ماشينشون بودن و اين جاني‌ها حواسشونو پرت كردن، كشته بشن.&lt;br /&gt;( من الان مثلا با اونام، يه وقت كسي بهش بر نخوره.)&lt;br /&gt;مگه مرض دارين؟ چرا يهو مثل الاغ ميپيچين جلو آدم؟ ...&lt;br /&gt;مثلا همين ديروز يكي از همين احمقا كه يه احمق ديگه‌م تركش بود، اومد خير سرش جلو ماشين ويراژ بده نتونست و پاش محكم خورد بغل ماشين. پاي خودش له شد؛ (كه اصلا برام مهم نيست) تازه باعث شد يكي از قالپاقها بيفته و گم بشه.&lt;br /&gt;بابام هم كه فقط بلده بگه : " بين ماشين وموتور سوار هر اتفاقي‌ام بيفته ماشين مقصره"&lt;br /&gt;ولي من اينبار تصميم گرفتم هر وقت يه موتوري مزاحم جلوم سبز شد، محكم بزنم بهش !&lt;br /&gt;باور نميكنين ؟ &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76494705?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76494705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76494705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_12_archive.html#76494705' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76426768</id><published>2002-05-11T03:43:00.000-07:00</published><updated>2002-05-11T04:10:38.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;كامل بودن را به ديگران بسپاريد. شما همان باشيد كه هستيد، چون تنها در اين صورت “بهترين“ هستيد.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;اويتا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76426768?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76426768'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76426768'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76426768' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76426753</id><published>2002-05-11T03:42:00.000-07:00</published><updated>2002-05-11T03:46:14.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقا يكي به من بگه قضيه‌ي اين &lt;a href="http://v1.nedstatbasic.net/s?tab=1&amp;link=4&amp;id=1462874"&gt;nedstat &lt;/a&gt;چيه ؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76426753?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76426753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76426753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76426753' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76426740</id><published>2002-05-11T03:41:00.000-07:00</published><updated>2002-05-11T03:41:03.796-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;يك بچه همواره ميتواند سه چيز به يك آدم بزرگ بياموزد :&lt;br /&gt;شاد بودن بدون دليل، دائم به كاري مشغول بودن و تقاضا كردن آنچه با تمام وجود ميخواهد.&lt;/b&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76426740?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76426740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76426740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76426740' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76426585</id><published>2002-05-11T03:24:00.000-07:00</published><updated>2002-05-11T03:24:55.690-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سيندرلا رو يادته ؟ اونجايي كه با كلي زحمت از لباسا و وسايل كهنه براي خودش سر و وضع مرتبي درست ميكنه تا بتونه بره مهموني پسر پادشاه اونوقت اون دو تا نا خواهري همه چيز رو خراب ميكنن و ...&lt;br /&gt;يادته چقدر حرص ميخورديم ؟ يادته آخرش چقدر ذوق ميكرديم ؟&lt;br /&gt;خاله سوسكه رو چي ؟ يادته چقدر براش گريه كرديم ؟&lt;br /&gt;يه جايي خوندم (نقل به مضمون) : " مهم نيست بچه‌ها بخاطر چه موضوعي ناراحتن و گريه ميكنن. مهم اينه كه &lt;b&gt;چقدر &lt;/b&gt;ناراحتن. شايد يه بچه از تركيدن يه بادكنك، به اندازه‌ي كسيكه يه دوست عزيز رو از دست ميده ناراحت بشه. بنابرين نبايد غصه‌ي بچه‌ها رو دست‌كم گرفت. "&lt;br /&gt;بنظر من دوران بچگي ميتونه درخشانترين دوره‌ي زندگي هر آدمي باشه : شاديهاي اون دوره درست مثل رنگين كمون واقعي، واقعي‌اند.&lt;br /&gt;تازه اون دوره به اندازه‌ي كافي غم و غصه‌ هم داره تا بقول &lt;a href="http://findyourself.blogspot.com/?/2002_04_14_findyourself_archive.html"&gt;كيمياگر &lt;/a&gt;از انسانيت فاصله نگيره. اصلا غم و غصه‌هاي دنياي سيندرلا و خاله سوسكه هم بي عيب و نقص‌تر از غصه‌هاي آدم بزرگاست.&lt;br /&gt;از طرفي فلاسفه ميگن: كوچكترين حركت تكاملي حيات بي‌دليل نيست. در نتيجه به هيچ‌وجه امكان نداره حيات جوهري انسان از حالتي به حالت ديگه برسه، بدون اينكه عنصري از تعالي همراهش باشه.&lt;br /&gt;مي‌خوام بگم وقتي دوران كودكي تا اين حد كامل و عالي و بي نقصه، چرا همه بايد يه روز اين دنيا رو ترك كنن ؟&lt;br /&gt;هرچي فكر ميكنم ميبينم يه دليل بيشتر نميتونه داشته باشه. يه دليل يك كلمه‌اي. يك كلمه‌ي سه حرفي.&lt;br /&gt;اطمينان دارم هيچ دليلي براي ترك اين بهشت وجود نداره، جز رسيدن به مفهوم عشق.&lt;br /&gt;شايد درك عشق به اون معناي واقعيش، تنها چيزيه كه دنياي بچگي از دنياي بلوغ كم داره.&lt;br /&gt;درسته كه خيلي‌هامون نميبينيمش، باورش نميكنيم ... ولي ما چه بخوايم چه نخوايم؛ همين كلمه‌ي كوچيك تا حالا ميليونها آدم و حواي كوچولوي خوشبخت رو از بهشت بچگي بيرون كرده.&lt;br /&gt;حالا فكر كنين چه وحشتناكه اگه يه روز بفهميم بهشتمون رو مُفتِ مفت از دست داديم ! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://community.webshots.com/storage/1/v2/1/65/79/37716579gSgDkI_ph.jpg" width="242" height="301" alt="baby" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76426585?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76426585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76426585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76426585' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76389029</id><published>2002-05-10T01:16:00.000-07:00</published><updated>2002-05-10T01:21:12.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هي بازيگر، گريه نكن.&lt;br /&gt;ما همه‌مون مثل هميم.&lt;br /&gt;صبح كه از خواب پا ميشيم&lt;br /&gt;نقاب به صورت ميزنيم.&lt;br /&gt;يكي معلم ميشه و&lt;br /&gt;يكي ميشه خونه به‌دوش.&lt;br /&gt;يكي ترانه‌ساز ميشه&lt;br /&gt;يكي ميشه غزل‌فروش.&lt;br /&gt;كهنه نقاب زندگي، تا شب رو صورتاي ماست.&lt;br /&gt;گريه‌هاي پشت نقاب مثل هميشه بي صداست.&lt;br /&gt;ميخوام همين ترانه رو &lt;br /&gt;روي صحنه فرياد بزنم،&lt;br /&gt;نقابمو پاره كنم&lt;br /&gt;جاي خودم داد بزنم :&lt;br /&gt;كاشكي ميشد تو زندگي&lt;br /&gt;ما خودمون باشيم و بس&lt;br /&gt;تنها براي يك نگاه &lt;br /&gt;حتي براي يك نفس ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76389029?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76389029'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76389029'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76389029' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76389022</id><published>2002-05-10T01:15:00.000-07:00</published><updated>2002-05-10T01:16:43.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ديروز با چندتا از دوستام رفتم نمايشگاه. ساعت 9 اولين جاييكه ميخواستيم بريم سالنهاي 8 و9 بود كه ديديم يه عالمه مامور و ماشين دم درش ايستادن و كسي رو راه نميدن تو. فهميديم كه يكي از سَران داره بازديد ميكنه. خلاصه رفتيم سالنهاي ديگه و بعد از حدود 2 ساعت كه برگشتيم ديديم چه جميعتي دم سالن 8 و 9 جمع شدن. من اول فكر كردم اونام تو همين سالن كار دارن ولي بعد معلوم شد اين جمعيت مشتاق و منتظربراي اينه كه خاتميه قهرمان تو سالنه و همه ميخوان ببيننش. راستش برام خيلي جالب بود من تا حالا تو يه جمع اينطوري نبودم. اين شد كه ما هم منتظر شديم و چون پشت همه‌ي جمع بوديم، هرآدم جديدي ميومد ازمون ميپرسيد اينجا چه خبره؟ چند تا دخترم بودن كه با بار و بنديل از شهرستان اومده بودن براي نمايشگاه. از بس ازمون ميپرسيدن اينجا چه خبره، حوصله‌مون سر رفت منم به همه الكي ميگفتم: خاتمي اومده قراره نفري دو تومن بُن كتاب به همه بده!&lt;br /&gt;طفلكا باورشون ميشد و بيشتر جمع ميشدن. دوستام ميخنديدن خلاصه همه با هيجان منتظر بودن.&lt;br /&gt;بعضيام ديگه خيلي شوتن. يه دختره ازم پرسيد كي قراره بياد؟ منم گفتم خاتمي.&lt;br /&gt;گفت: خاتمي؟ ( يه ذره فكر كرد) بعد گفت: همون خاتميه رييس جمهور؟&lt;br /&gt;ميخواستم بهش بگم نه خاتمي كياي فيلمساز !!&lt;br /&gt;در همين حين در باز شد و آقاي خاتمي اومد بيرون. نميدونين مردم چيكار ميكردن. اونم بجاي اونهمه بنز و پاترول سوار وانت( فكر ميكنم وانت بود چون من پايين صحنه رو نميديدم) شد و براي مردم دست تكون ميداد . تازه با دست ماچم فرستاد ! &lt;br /&gt;اون عبا سفيده تنش بود. اغلب مردم از ته دل ازش استقبال ميكردن ولي بعضيا رو نگاه ميكردي كاملا معلوم بود جو گرفتشون !&lt;br /&gt;راستي آقاي خاتمي اينجوري سوار وانت ميگرده از لحاظ امنيتي خطرناك نيست؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76389022?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76389022'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76389022'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76389022' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76340835</id><published>2002-05-09T05:29:00.000-07:00</published><updated>2002-05-09T05:29:09.776-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نتيجه كنكور فوق هم اومد. منكه تا همين جاشم اميد نداشتم جزو چندبرابر ظرفيت باشم. اصلا چه فرقي ميكنه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قضيه "اژدها كشي" رو شنيدين ؟&lt;br /&gt;ميگن تو كشور چين يه رشته دانشگاهي ميذارن بنام رشته‌ي اژدها‌ كشي. ملت ميان كنكور ميدن و قبول ميشن و درس ميخونن و زحمت ميكشن تا ليسانس ميگيرن. بالاخره يه روزاز دانشگاه ميان بيرون و ميگن خوب كو اژدها تا بكشيمش؟&lt;br /&gt;امپراطور كه از اول ميدونست اژدهايي در كار نيست ترس ورِش ميداره كه اين جووناي پُرانرژي وقتي بفهمن از اژدها خبري نيست و چند سال سرِكار بودن، شورش كنن و آشوب به پا شه. اينه كه با مشاورهاش صحبت ميكنه و آخر سر اعلام ميكنن براي رشته اژدها كشي فوق ليسانس گذاشته شده!&lt;br /&gt;جوونا، دوباره تو سر وكله‌ي خودشونو بقيه ميزنن و كنكور ميدن و قبول ميشن و ... خلاصه بعد از دو سه سال از دانشگاه ميان بيرون و ميگن هرچه زودتر اژدها رو به ما نشون بدين كه ميخوايم بكشيمش.&lt;br /&gt;امپراطور كبير ميبينه هيچ چاره‌اي نيست جز اينكه براي اين رشته دكترا بذارن و ...&lt;br /&gt;چند سال بعد يه عده متخصص اژدها كشي از دانشگاه‌ها بيرون ميان. ولي اين بار امپراطور هيچ نگراني نداره، آخه اونا ديگه جوون نيستن؛ پس زورشون به هيچ اژدهايي نميرسه !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76340835?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76340835'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76340835'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76340835' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76303423</id><published>2002-05-08T06:47:00.000-07:00</published><updated>2002-05-08T06:48:55.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من اين &lt;a href="http://www.gooyamail.com/news/img/810214/sighe.gif"&gt;خبر&lt;/a&gt; رو از كيمياگر شنيدم. &lt;br /&gt;يعني راسته ؟!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76303423?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76303423'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76303423'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76303423' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76301210</id><published>2002-05-08T05:23:00.000-07:00</published><updated>2002-05-08T05:23:08.476-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>زن، خسته است. از سرِ كار برميگردد؛ كنار خيابان منتظر ماشيني كه او را به خانه برساند و اين اتفاقيست كه هر روز تكرار ميشود.&lt;br /&gt;ارابه‌ها خيلي تند ميروند و ناقوسها در مغزش به عادت هرروزه شروع به نواختن كرده‌اند : چرا؟ چرا؟ چرا؟ ...&lt;br /&gt;به خود ميگويد: سر دردِ زنها، ارثيه‌ي شومِ حوا ست.&lt;br /&gt;چرا؟ چرا؟ چرا؟ ...&lt;br /&gt;امتداد موج صدا را تعقيب ميكند. به انتهاي نگاه پيرمرد رُفتگري ميرسد كه آنسوي خيابان به جارويي تكيه داده. نميفهمد نگاه معني‌دار پيرمرد به آن دختر و پسر جواني‌ست كه دست در دست هم قدم ميزنند يا بچه‌هاي دبستان روبرو كه تعطيل شدند و هر سو شادمانه ميدوند.&lt;br /&gt;طنين قدرتمند ناقوس درمانده‌اش ميكند. باز ياد ِ جاناتان اقتاده است؛ جاناتان، مرغ دريايي. كتابش را مدتها پيش خوانده. خيلي وقت است كه ديگر مجالي براي كتاب خواندن ندارد.&lt;br /&gt;هرچه ميكند نميتواند انتهاي داستان را به خاطر آورد.&lt;br /&gt;جاناتان رها شده بود، يا خود را فدا كرده بود؟&lt;br /&gt;ايكاش رها شده باشد. فدا شدن براي زن تازگي و جذابيتي نداشت ... زن، خسته است.&lt;br /&gt;با خود ميانديشد: مرغ دريايي خوشبخت‌ترين مخلوق خداست. جز مرغ دريايي هيچ موجودي لحظه‌ي شگفت‌انگيزِ رها بودن بين دو آبي بيكران را، تجربه نكرده‌است.&lt;br /&gt;صداها ميخوانند:&lt;br /&gt;&lt;b&gt;آسمان آبي، غم آبي، حقيقت آبيست. بيا در آبي آرامش خانه كنيم.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;زن شناور است ميانِ دو آبي بيكران. &lt;br /&gt;مي‌پرسد: دروازه رهايي همينجاست؟&lt;br /&gt;به او مينگرند : موجودِ زيبايي‌ست. آنجا ايستاده، با دوبال نرم و سفيدِ مرغ دريايي.&lt;br /&gt;مي‌گويند: آري. با ارزش‌ترين چيزي را كه همراه داري، بده و بگذر.&lt;br /&gt;و مي‌گويند: قلبِ خود را بده.&lt;br /&gt;زن مي‌گويد: چسبيده. قلبم چسبيده به سينه‌ام، به دستان و پاهايم.&lt;br /&gt;قلبم اينجا نيست.&lt;br /&gt;مي‌گويند: چشمانت را بده.&lt;br /&gt;زن مي‌گويد: چشمانم به درِ خانه‌ام اند. منتظرند تا ببينند كِي از سرِكار برميگردند؟ كِي از مدرسه مي‌آيند؟&lt;br /&gt;مي‌گويند: پس، سينه‌ات را.&lt;br /&gt;مي‌گويد: سينه‌ام اينجا نيست. در دهان طفلِ شيرخوارم است.&lt;br /&gt;- يكي از دستانت كافيست. دست راستت را بده.&lt;br /&gt;- در آشپزخانه است. غذا ميپزد. آخر همه گرسنه‌اند.&lt;br /&gt;- و دستِ چپ‌ات؟&lt;br /&gt;- زير بازوي پدر و مادرم را گرفته‌اند. آخر آنها پير و ناتوانند.&lt;br /&gt;- پاهايت را بده و بگذر.&lt;br /&gt;- نميدانم كجا هستند. در راه مدرسه‌اند يا به خريد ميروند؟ شايد هم ميروند دكتر يا بانك يا ...&lt;br /&gt;حرفش را قطع ميكنند: بسيار خوب. هرچه خود سراغ داري بده وبگذر.&lt;br /&gt;- جواهراتم.&lt;br /&gt;به سرعت دست بر گردنش ميبرد و بهمان سرعت به ياد مي‌آورد: همه را چند ماه پيش فروخته؛ براي قسط خانه.&lt;br /&gt;فكري به ذهنش مي‌رسد: آه، فكرم. فكرم را ميدهم.&lt;br /&gt;و به خود ميگويد: هرچند اين تنها سرمايه‌ي اختصاصي من است.&lt;br /&gt;ولي بعد، شرمسار سر به زير مي‌افكند :&lt;br /&gt;فكرش اينجا نيست !&lt;br /&gt;ميگويند: عاقبت چه ميكني؟&lt;br /&gt;زن حواسش نيست. لحظه‌اي پيش، صداي گريه شنيده بود و نيز بوي سوختگي.&lt;br /&gt;بلندتر مي‌پرسند: چه شد؟&lt;br /&gt;دستپاچه پاسخ ميدهد: هيچ، فعلا بايد برگردم.&lt;br /&gt;- لااقل آرزويي كن. چيزي بخواه.&lt;br /&gt;فورا ميگويد: مرا از شر اين ناقوسها برهانيد.&lt;br /&gt;ميگويند: تو خوب ميداني. اين به سادگي ممكن نيست.&lt;br /&gt;زن ميگويد: بهايش هرچه باشد، ميپردازم.&lt;br /&gt;ميگويند: آن بال‌ها. آنها بهاي رها شدن از ناقوسها هستند.&lt;br /&gt;پريشان ميشود. بايد سريعتر تصميم بگيرد: صداي گريه بلندتر شده، بوي سوختگي شديدتر...&lt;br /&gt;آه چه سر دردي !&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;سر كوچه از ماشين پياده ميشود و به سمت خانه ميدود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميگويند: حيف شد. بال مرغ دريايي خيلي به او مي‌آمد !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.naturephotosonline.com/Photos/ktodd021med.jpg" width="350" height="242" alt="blue" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76301210?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76301210'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76301210'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76301210' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76255349</id><published>2002-05-07T01:43:00.000-07:00</published><updated>2002-05-07T01:43:01.133-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هر موجود بشري در لحظه‌اي خاص كه فاجعه‌اي زندگي‌اش را دچار آشوب ميكند: فاجعه‌اي مثل تخريب يك شهر، مرگ يك فرزند، اتهامي بي‌دليل، بيماري‌اي كه موجب معلوليت دائمي ميشود،... در آن لحظه خداوند او را به مبارزه مي‌طلبد.&lt;br /&gt;از او ميخواهد كه به اين پرسش پاسخ دهد:&lt;br /&gt;“ چرا به حياتي اين چنين كوتاه و پر از رنج وابسته‌اي؟ معناي مبارزه‌ي تو چيست؟“&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهتر است بي‌وقفه و بي انتظار زندگي را دوباره بسازيد. اگر از گذشته خود راضي نيستي، مي‌تواني داستان جديدي بيافريني و به آن باور كني.&lt;br /&gt;خودت را فقط بر لحظات پيروزي متمركز كن، لحظاتي كه توانستي آنچه را ميخواستي بدست آوري و اين نيرو به تو كمك خواهد كرد تا آنچه را اكنون ميخواهي، تحقق بخشي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;انسان نياز به “انتخاب“ سرنوشتش دارد؛ نه “پذيرش“ آن.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كوه پنجم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76255349?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76255349'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76255349'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76255349' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76255129</id><published>2002-05-07T01:26:00.000-07:00</published><updated>2002-05-07T01:26:17.560-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>واي چه كيفي داره ! چه لذتي داره وقتي يه اتفاقي ميفته، وقتي آدم يه نشونه‌اي ميبينه كه بهش ثابت ميكنه &lt;b&gt;خدا&lt;/b&gt; هنوز دوستش داره.&lt;br /&gt;واي آدم چه حالي پيدا ميكنه چه نيرويي تو تمام رگهاش ميدود. اگه تمام عالم باهاش چپ افتاده باشن، ديگه عين خيالشم نيست چون حس ميكنه چه قدرتي پشتشه.&lt;br /&gt;خدايا ازت ممنونم بخاطر اين احساس.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76255129?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76255129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76255129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76255129' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76254342</id><published>2002-05-07T00:38:00.000-07:00</published><updated>2002-05-08T07:18:37.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://www.naturephotosonline.com/Photos/DSchreiber008.jpg" width="350" height="229" alt="Thank GOD" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76254342?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76254342'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76254342'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76254342' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76223391</id><published>2002-05-06T09:16:00.000-07:00</published><updated>2002-05-06T09:16:34.826-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بينهايت متشكرم از &lt;a href="http://behshid.blogspot.com"&gt;بهشيد&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://a_chin.blogspot.com"&gt;بچه‌محل &lt;/a&gt;و &lt;a href="http://deltangestan.blogspot.com"&gt;دلتنگستان&lt;/a&gt;. از ايران، چين و از كنار اقيانوس آرام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76223391?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76223391'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76223391'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76223391' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76212384</id><published>2002-05-06T00:38:00.000-07:00</published><updated>2002-05-06T00:43:18.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بابا، توروخدا النظافتُ من الايمان ! اگرم ايمان ندارين لااقل آزاده باشين.&lt;br /&gt;ديروز براي كاراي مدرك و اين حرفا با يكي از بچه‌ها رفتيم تو اتاق خدمات آموزشي دانشكده.( يعني مجبور بوديم كه رفتيم! ) چشمتون روز بد نبينه؛ افقي برگشتيم بيرون.&lt;br /&gt;جدا بعضي از اين آقايون كارمندا چقدر كُفر آدمو در ميارن. اينايي كه روزي 12 ساعت سر كارن و رويهم 10 دقيقه بيشتر كار انجام نميدن: از صبح اول صبح كه ميان سر كار دمپايي پلاستيكي هاشونو ميپوشن، هر 20 روز يه بار در كمال تاسف از چركاي تنشون دل ميكنن و به سلامتي تشريف ميبرن حموم.&lt;br /&gt;خلاصه رفتيم پيش اين يارو (البته اين خودش كم كاري نيست چون بايد آمار و احتمال و علم نجوم بلد باشي تا شانسي گيرش بياري)؛ يه اتاق فسقلي داره كه هميشه خدام پنجره‌ش بسته‌س و خدا اگه يه ذره دوستتون داشته باشه، بعد از ساعت ناهار گذرتون اونجا نميوفته. چون از رايحه‌ي عرق و پياز، اول مدهوش ميشين بعدم بيهوش و بعد قيافتون به شكل يه كاغذ مچاله شده در مياد و مياين بيرون.&lt;br /&gt;باورتون نميشه ولي جدي فكر ميكردم ملوكولاي عرق رو تو هوا ميبينم. اصلا انگار هواي اون اتاق جامد بود نه گاز.&lt;br /&gt;حالا كاش فقط اين يه نفر اينجوري بود چون در طي تمام مراحل دلنشين و خاطره‌انگيز تصفيه حساب، پا تو هر اتاق ديگه‌اي بذاري همين آشه وهمين كاسه. تازه جالبش اينجاس كه براي آدم نازم ميكنن. نيست دانشجوها اصولا به اساتيد احترام ميذارن(حالا بعضيام بيشتر براي اينكه كارشون راه بيفته)، اغلب ساير كاركنان امر بهشون مشتبه ميشه و فكر ميكنن بايد با دانشجو با حالت ارباب رعيتي رفتار كنن و دانشجو بايد فكر كنه اگه طبق ضوابط كاري براش انجام ميشه نهايت لطف و مرحمت درحقش صورت گرفته !&lt;br /&gt;حالا اينكه اون جوون فردا دكتر، مهندس، مدير، وكيل و ... اين مملكته و خودشون همچنان همون كارمند ساده‌ي از زير كار در رو، هيچ تاثيري تو قضيه نداره. چون تنها چيزي كه تو سيستمهاي اداري ما جا افتاده اينه كه: وقتي كسي كارش گيرِ منه حق دارم هرجور دلم خواست باهاش رفتاركنم.   &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76212384?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76212384'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76212384'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76212384' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76179122</id><published>2002-05-05T01:28:00.001-07:00</published><updated>2002-05-05T01:28:47.966-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>زن بودن، زيباست. پس، زندگي زيباست.&lt;br /&gt;و مرد بودن نيز.&lt;br /&gt;عشق زيباست. بسيار زيبا. پس زندگي زيباست.&lt;br /&gt;و صداي خنده كودكان بسيار زيباست. پس ...&lt;br /&gt;جهان پُر از نقاط ديدني‌ست. مكانهايي بسيار زيبا&lt;br /&gt;و هنوز هيچيك را نديده‌ام. پس، زندگي زيباست.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;واي من شك كردم باز&lt;br /&gt;راستي، زندگي زيباست ؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76179122?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76179122'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76179122'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76179122' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76179112</id><published>2002-05-05T01:28:00.000-07:00</published><updated>2002-05-05T01:28:22.110-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>روزي تو خواهي آمد ...............از كوچه هاي باران&lt;br /&gt;تا از دلم بشويي .....................غمهاي روزگاران&lt;br /&gt;تو روح سبز گلزار .................گل شاداب بي‌خار&lt;br /&gt;مرا از پا فكنده .....................شكستن‌هاي بسيار&lt;br /&gt;تو را ناديدن ما غم نباشد ................كه در خيل‌ات به از ما كم نباشد&lt;br /&gt;من از دست تو درعالم نهم روي ........وليكن چون تو در عالم نباشد&lt;br /&gt;روزي تو خواهي آمد .............از سوي مهرباني&lt;br /&gt;اما ز من نبيني ....................ديگر به جا نشاني&lt;br /&gt;روزي تو خواهي آمد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76179112?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76179112'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76179112'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_05_05_archive.html#76179112' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76152319</id><published>2002-05-04T06:12:00.000-07:00</published><updated>2002-05-04T06:12:04.840-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>- اگه يه account درست و حسابي دارين&lt;br /&gt;- اگه ميخواين email هاتون پر از آدمكها و شكلكهايي باشه كه براتون ورجه وورجه كنن&lt;br /&gt;- اگه دوست دارين نامه‌هاتون رو تو يه صفحه‌هاي خيلي خوشگل و تو دل برو بنويسين&lt;br /&gt;- يا اگه ميخواين صداي خودتونو ضبط كنين و همراه نامه‌تون بفرستين؛&lt;br /&gt;يه نيگاه به &lt;a href="http://www.incredimail.com"&gt;IncrediMail &lt;/a&gt;بندازين.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76152319?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76152319'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76152319'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_04_28_archive.html#76152319' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76152301</id><published>2002-05-04T06:10:00.000-07:00</published><updated>2002-05-04T06:10:59.106-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين بازي &lt;a href="http://games.yahoo.com/games/collapse.html"&gt;collapse&lt;/a&gt; ياهو خيلي بانمكه. ولي بيخود زحمت download كردنشو به خودتون ندين چون بعد از سه چهار روز كه بازي كردين و معتاد شدين، دوره‌ي مفتي بازي كردنتون سر ميرسه و ديگه رو كامپيوتر تون اجرا نميشه !&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76152301?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76152301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76152301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_04_28_archive.html#76152301' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76152178</id><published>2002-05-04T06:01:00.000-07:00</published><updated>2002-05-04T06:01:59.253-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>طبق آخرين مكاشفات بعمل آمده توسط اينجانب، يكي از فوايد و كاربردهاي مهم وبلاگ، تبديل به احسن نمودن متنهاي دوستان جهت بيرون كشيدن خرهاي مكتب رو، فرومانده در گِلِ زنگ انشاست. يعني بنده در كمال عذاب وجدان از بابت بدآموزي، به يك دوست خنگ دبيرستاني توصيه كردم بجاي چلاندن مغز بيچاره، از وادي وبلاگها متنهاي ادبي زيبا و يا خاطرات و نوشته‌هاي جالب را يافته و به روش copy- paste به دفتر انشاي بي محتواي خود انتقال دهد.&lt;br /&gt;و او رفت تا غور كند در اقيانوس وبلاگ .................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان واقعا از دادن اين پيشنهاد پشيمونم. نه فقط به اين دليل كه اين عمل درواقع يه جور سوء‌استفاده‌‌س؛ بلكه بيشتر به اين دليل كه اون طفل معصوم هرچه كنكاش بيشتر نمود توفيق كمتر يافت !&lt;br /&gt;چراكه وقتي نوشته‌هاي ادبي، لطيف، شعر‌گونه و زيبايي مثل سيزيف، قاصدك و تلخون رو پيدا كرد؛ ديد با يه مشت آدم عاشق طرفه و اگه از نوشته‌هاي اونا سر كلاس استفاده كنه از مدرسه پرتش ميكنن بيرون.&lt;br /&gt;اوناي ديگه‌ام كه عاشق نيستن و از بيخ عربن، يا جريان سوتيا و خرابكارياي شاهكارشونو نوشتن كه آدم روش نميشه سر كلاس بخونه، يا در مورد يه مساله‌اي حرف زدن كه به درد زنگ انشا نميخوره.&lt;br /&gt;يه سري ديگه‌ام هستن كه بچه طفلك اگه يك كلمه از حرفاي اونارو برداره ببره سر كلاس مربي “ بهداشت ” مدرسه ميزنه لت و پارش ميكنه !&lt;br /&gt;پس همون بهتر كه بشينه به مغزش فشار بياره تا بفهمه تقلب بده، جيززززه.&lt;br /&gt;( حالا شمام زياد سخت نگيرين. اگه ميشه لطفا يه سري مطالب ادبي، غير عاشقانه، غير ناجور! و بسيار مرتب و منظم بنويسين كه هم وبلاگ پديده‌ي مفيدتري باشه هم من اين وسط ضايع نشم. )&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76152178?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76152178'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76152178'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_04_28_archive.html#76152178' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76119584</id><published>2002-05-03T07:21:00.000-07:00</published><updated>2002-05-03T07:21:37.826-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين سيماي لاريجاني وقتي به يه چيزي گير بده ديگه تمومه ! تو ايام عيد و حتي تا همين چند روز پيش، نيست بحث تروريسم و اين كوفت زهرمارا داغ بود، يه چيزي حدود شونصدتا فيلم سينمايي نشون داد كه تو همشون بلا استثناء آمريكا به شدت در حال تهيه سلاحهاي ميكروبي بود و ... خلاصه اينكه حال همه رو بهم زد. &lt;br /&gt;ولي لااقل اونا وقتي راجع به يه موضوع علمي فيلم ميسازن، واقعا براي ساخت اون فيلم قبلش كلي مطالعه دارن و كار تخصصي ميكنن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هميشه برام سؤاله : اينايي كه سريالاي ايراني خودمونو ميسازن از يه چيزيايي مثل كامپيوتر، دانشگاه ، كنكور و ... چه ميدونم خيلي چيزاي ديگه جداً يه سر سوزنم سررشته ندارن؟&lt;br /&gt; آخه بابا مثلا طرف تو فيلم يه مهندس كامپيوتره بعد يه حرفايي ميزنه كه بچه دو ساله‌ هم ميفهمه چقدر ضايعس ! &lt;br /&gt;بعضي وقتام راجع به درس و دانشگاه و كنكور يه اظهار‌نظراي عتيقه‌اي ارايه ميدن كه به جاي شاخ تيرآهن رو سر آدم سبز ميشه. مثلا يه پسره تو فيلم از مادر دوستش ميپرسه : علي كجاست اومدم دنبالش باهم بريم بيرون.  مادره ميگه : علي امروز نميتونه بياد. امشبم تا صبح ميخواد بيدار بمونه و درس بخونه. آخه فردا امتحان كنكور داره   !&lt;br /&gt;بيخود نيست كه تو بيشتر فيلما و سريالها شخصيتاي داستان يا هنرپيشه‌ان يا يه چيزي تو اين مايه‌ها براي اينكه اين تنها حالتيه كه اون فيلمساز بدبخت يه اطلاعاتي راجع به شغل قهرمان داستانش داره.  &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76119584?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76119584'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76119584'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_04_28_archive.html#76119584' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76114637</id><published>2002-05-03T03:38:00.000-07:00</published><updated>2002-05-03T07:26:42.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در روزنامه &lt;a href="http://www.jamejamdaily.net"&gt;جام جم &lt;/a&gt;تاريخ پنجشنبه 12/2/81 ، ضميمه كاشف صفحه 8، مقاله‌اي چاپ شده با عنوان: “ وبلاگ، يك دفترچه خاطرات اينترنتي “. &lt;br /&gt;نويسنده مقاله آقاييه بنام عليرضا قمي كه احتمالا يكي از صاحاب وبلاگهاي همين وبلاگستانه. ايشان نوشتن:&lt;br /&gt;“ در پايان يك روز پر حادثه يا يك هفته پر خاطره چه سرگرمي‌اي لذت‌بخش‌تر از رقتن به سراغ يك دفترچه خاطرات كهنه سراغ داريد؟... ظهور پديده‌اي بنام وبلاگ كه ميتوان آنرا دفترچه خاطرات اينترنتي ناميد، يادداشت نويسي روزانه را به نوعي رسانه تبديل كرده است كه در آن خاطره‌نويس چيزهاي تازه‌اي را كه تجربه كرده است با اشتياق براي ديگران تعريف ميكند؛ از يك سايت زيبا كه تازه پيدا كرده تا خبر و مطلب جديدي كه خوانده يا افكار جديدي كه به ذهنش رسيده. ... شايد اين سوال برايتان پيش آيد كه با وجود اين همه سايتي كه در اينترنت به اطلاع‌رساني تخصصي و عام در همه زمينه ها ميپردازند، ديگر چه نيازي‌ست به سر زدن به سايتهاي شخصي افراد و اصولا چه كساني ممكنست به خواندن وبلاگ علاقمند باشند. ... فرض كنيد شما دوستي را ميشناسيد كه به دانش او در زمينه اينترنت اعتقاد داريد، پس حتما وبلاگ او را خواهيد خواند و آدرسهايي را كه معرفي كرده خواهيد ديد. يا دوست ديگري كه خوب قلم ميزند ونكته‌هايش در زمينه اجتماع يا سياست شنيدني است، وبلاگ او را هم خواهيد خواند و از آن لذت خواهيد برد. بنابراين مخاطبين ابتدايي هر وبلاگ و بازديدكنندگان آن عبارتند از “ جامعه كوچكي كه حول فرد نويسنده وجود دارد و او را ميشناسد“. البته اين جامعه به تدريج گسترش خواهد يافت و كسان ديگري به جمع خوانندگان وبلاگ خواهند پيوست اگر مطلب آن را جذاب بيابند يا مفيد. ... در وبلاگ بايد بسيار مختصر حرف زد، ساده گفت و جذاب نوشت. ... مهم نيست كه تا چه حد عادت به نوشتن داريد، اگر حرفي براي گفتن داريد يا تجربه‌اي براي در ميان نهادن، داشتن يك وبلاگ سريع‌ترين و ساده‌ترين راه بيان آن است. در غير اينصورت سهيم شدن در دنياي ديگران تجربه‌ايست كه به امتحانش مي‌ارزد. ...“&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو شماره بعدي قراره درباره ايجاد وبلاگ صحبت بشه. در ضمن گفته كلمه وبلاگ (weblog) مختصر شده ي wee-blog است. ( فكر ميكنم يعني بلاگ كوچولو (؟) )&lt;br /&gt;من آرزو ميكنم وبلاگ و وبلاگ‌نويسي بيشتر تو رسانه‌هاي عمومي مطرح بشه، چون اخيرا يه مشكلي پيدا كردم كه نصف بيشتر حرفام خبرا يا نقل قولهايي از توي وبلاگهاس. براي همين هروقت بخوام چيزي براي كسي تعريف كنم و بگم از كجا شنيدم؛ اول بايد يه ساعت توضيح بدم كه وبلاگ چيه ! &lt;br /&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76114637?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76114637'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76114637'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_04_28_archive.html#76114637' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76074782</id><published>2002-05-02T04:07:00.000-07:00</published><updated>2002-05-02T04:07:50.730-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>رهبرمون فرمودن : “مذاكره فقط به نفع آمريكا تمام ميشود.“ &lt;br /&gt;الحق كه همينطوره. از بس ايران همه‌چي تمومه، از بس تو صنعت و علم و اقتصاد و قدرت و سياست كولاكه، اين آمريكاي عقب افتاده هي ميخواد خودشو بچسبونه به ايران.&lt;br /&gt;اصلا اين جووناشونو نيگا كنين: همه دارن خودشونو تيكه پاره ميكنن ويزاي ايران بگيرن بيان اينجا درس بخونن، بيان كار كنن، عشق و حال كنن اصلا همه‌شون ميخوان بيان اينجا بمونن زندگي كنن ... اوووف !&lt;br /&gt;مُرديم از دست اين كشورهاي منت كش ِ كَنه.&lt;br /&gt;آمريكا برو گمشو اتقدر خودتو به ما نچسبون ايييششش .... !!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76074782?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76074782'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76074782'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_04_28_archive.html#76074782' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76071194</id><published>2002-05-02T00:14:00.000-07:00</published><updated>2002-05-02T00:36:02.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://www.newscientist.com/hottopics/cloning/cloning.jsp?id=ns99992154"&gt;&lt;/a&gt;اولين انسان “&lt;a href="http://www.newscientist.com/hottopics/cloning/"&gt;كلون&lt;/a&gt;“ شده تا چند ماه ديگه به دنيا مياد. اين قضيه تو كل دنيا مخالفها و موافقهاي زيادي داره. حتي “بوش“ مغز فندقي هم دراين مورد &lt;a href="http://www.newscientist.com/hottopics/cloning/cloning.jsp?id=ns99992154"&gt;موضع گيري &lt;/a&gt;كرده(بوش يكي از مخالفهاي سرسخت كلون سازي آدمهاس . حالا خدا ميدونه چرا!).&lt;br /&gt;شما چي فكر ميكنين؟ اين كار ضررهاش بيشتره يا منفعتهاش؟ ... من كه هيچ نظري ندارم، يعني اصلا در اين مورد صاحبنظر نيستم.&lt;br /&gt;يكي نيست بگه آخه اصلا به تو چه ؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76071194?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76071194'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76071194'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_04_28_archive.html#76071194' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-76032232</id><published>2002-05-01T00:09:00.000-07:00</published><updated>2002-05-01T11:36:28.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ساعت 2:30 بعد از ظهره. آفتاب خوبيه، باد هم مياد. رو لبه‌ي سيماني پشت بوم نشستم و حياط خونه‌ي پشتي رو نگاه ميكنم. خونه‌‌شون سفيده. من هميشه خونه‌هاي جنوبي رو بيشتر از خونه‌هاي شمالي دوست داشتم. حياط خونه‌هاي جنوبي امن و خاطره‌انگيزه، درست مثل اين يكي: يه حياط كوچيك، يه باغچه‌ي كوچيكتر پر از گل با يه درخت سبز خوشگل. خونه غرق خواب نيمروزيه. تو حياط بند رخت با اون سه تا گنجشك تنهان. به خودم ميگم: اين لباسهاي رنگ و وارنگ بچه‌گونه كه سايه‌شون كف حياط ميرقصه، اينا ميگن كه اين خونه پُر از زندگيه.&lt;br /&gt;آفتاب شديدتر شده برميگردم پايين تا چند دقيقه همه‌جا رو سبز ميبينم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-76032232?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76032232'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/76032232'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_04_28_archive.html#76032232' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-75922143</id><published>2002-04-28T04:11:00.000-07:00</published><updated>2002-04-28T04:13:24.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>پري خانوم سرايدار دبستانمونو ديدم. چقدر پير شده بود يعني من انقدر بزرگ شدم ؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-75922143?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/75922143'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/75922143'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_04_28_archive.html#75922143' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-75647835</id><published>2002-04-21T05:55:00.000-07:00</published><updated>2002-04-27T23:38:12.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نميخواستم اينجا حرفي راجع به مادربزرگم بزنم. برام خيلي بالاتر از اونه كه بشه حرفشو زد. ولي گفتم بذار "مستانه" بوي اونو بگيره. &lt;br /&gt;مادربزرگم يه فرشته بود (مثل همه‌ي مادربزرگها). موجودي كه تمام اعضاي بدنش تبديل به قلب شده بود. دستاش، پاهاش، زبونش و چشماش همه عشق بود. فقط عشق.&lt;br /&gt;از وقتي 17-16 ساله بود و ازدواج كرد، تا آخرين لحظه‌ي عمرش تو خونه‌اش كار كرد و زحمت كشيد. با اينكه فقط يه بچه داشت، بيشتر از همه‌ي دنيا رنج بچه داري و مهمونداري و.. برده بود. تمام فاميل از سفره‌هاي عريض و طويل و رختخوابايي كه شبا رديف به رديف تو خونه‌اش پهن بود و كوچيك و بزرگ اونجا اتراق ميكردن، حرف ميزنن.&lt;br /&gt;بگذريم، گفتم اونقدر برام مقدسه كه نميخوام حرفشو بزنم. فقط ميخوام بگم اون يه آدمي بود آخر ِ ملاحظه‌كاري، آخر ِ مهربوني با هركي كه دور و برش بود، آخر ِ محبت.&lt;br /&gt;كاملا مشخص بود كه همه‌ي آدما ظرفيت اونهمه محبت رو ندارن. نه تنها قادر نيستن همون انرژي رو پس بدن؛ بعد از يه مدتي امر بهشون مشتبه ميشه و احساس طلبكاري هم ميكنن.&lt;br /&gt;خوب تا وقتي كه خودش بود زياد به اين قضيه اهميت نميدادم. شايد چون با بودن كنار او، ظرف محبتم انقدر بزرگ شده بود كه همه توش جا ميگرفتن. ولي وقتي كه رفت...&lt;br /&gt;از وقتي كه رفته من خيلي عوض شدم. غير از اينكه ديگه دختر بچه‌ي شاد و شنگول و الكي خوشي كه بودم نيستم؛ به يه واقعيتي رسيدم كه خيلي مهمه:&lt;br /&gt;من از اون به بعد ياد گرفتم "احساس واقعي" داشته باشم.&lt;br /&gt;فهميدم كه "دوست داشتن كسي" با اينكه "ازش خوشت بياد" يا نه خيلي فرق ميكنه.&lt;br /&gt;فهميدم بايد براي كسي بميري كه برات ميميره و براي كسي كه برات تب ميكنه تب كني. يعني هيچ دليلي نداره كه آدم از دم عاشق سينه چاك همه‌ي نزديكانش باشه و اصلا لازم نيست هميشه خيلي خوب و فرشته سيرت باشي.&lt;br /&gt;هركسي علاقه‌ي ذاتي به پدر و مادر و عمه و دايي و... اينا داره. در حاليكه ممكنه اصلا اونا رو نپسنده ! و من فهميدم اصلا لازم نيست چون پيوندها ايجاب ميكنه به خودم تلقين كنم كه از يكي خوشم مياد در حاليكه واقعا اينطور نيست.&lt;br /&gt;( يه بار سر كلاس زبان miss teacher پرسيد بزرگترين دروغي كه تا حالا به مادرتون گفتين چيه ؟ يكي از پسرها گفت اينكه بهش مي‌گيم: I love you&lt;br /&gt;همه بهش اعتراض كردن. ولي اون كوتاه نيومد و گفت: "درسته كه هر كسي مادرشو دوست داره. ولي اون تو داشتن اين مادر هيچ حق انتخابي نداشته و هركس ديگه‌اي هم جاي اين زن بود؛ همينقدر دوستش داشت."&lt;br /&gt;خلاصه كه بحث بالا گرفت تا اينكه من بهش گفتم بهرحال تمام اين حرفها اين واقعيت رو كه شما عاشق مادرتون هستيد عوض نميكنه. پس بهتره بگيم اين حرف بزرگترين دروغ و در عين حال بزرگترين حقيقتيه كه به مادرتون گفتين. )&lt;br /&gt;------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;بهرحال حالا ميفهمم كه علاقه‌ي اكتسابي به يه آدم جديد كه تو وحله‌ي اول فقط از اون خوشت ميومده چقدر بالاتر و با ارزش تر از علائق قرابتي وعادتيه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-75647835?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/75647835'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/75647835'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_04_21_archive.html#75647835' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-75541753</id><published>2002-04-18T03:52:00.000-07:00</published><updated>2002-05-07T01:56:18.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;آرامش زماني آغاز ميشود كه شما باور كنيد با ديگران متفاوت هستيد. &lt;br /&gt;هركس شايسته‌ي عشقي منحصر به فرد است.&lt;/b&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-75541753?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/75541753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/75541753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_04_14_archive.html#75541753' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-75498245</id><published>2002-04-17T01:13:00.000-07:00</published><updated>2002-04-17T01:13:38.096-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آدم واقعا قلبش آتيش ميگيره وقتي ميبينه ابر قدرتاي اروپايي اينقدر دارن به حال فلسطين پرپر ميزنن و اصلا هم به فكر تصفيه حسابا و منافع خودشون نيستن.&lt;br /&gt;احتمالا براي همينه كه مردم برلين در دفاع از فلسطينيا تظاهرات ميكنن و به سفارت انگليس حمله ور ميشن و درست همون روز توي لندن پلاكاردهايي دست مردم هست كه عكس شارون و هيتلر رو كنار هم چاپ كرده و بالاش نوشته : “ Hitler is alive “  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-75498245?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/75498245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/75498245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_04_14_archive.html#75498245' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-75497964</id><published>2002-04-17T00:56:00.000-07:00</published><updated>2002-05-07T01:55:14.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گويا رسمه كه وقتي كسي شروع به وبلاگنويسي ميكنه، توي نوشته‌هاي اولش يه جورايي ميگه كه كيه و چرا وبلاگ مينويسه. از حدود دو سه ماه پيش كه توسط دوستي با اين قضيه آشنا شدم علاقه‌ي خاصي به خوندن بعضي وبلاگهاي خارجي و چندتا از وبلاگهاي فارسي پيدا كردم. يكي دوبارم يه چيزايي براي &lt;a href="http://www.findyourself.blogspot.com"&gt;كيمياگر &lt;/a&gt;نوشتم.&lt;br /&gt;راجع به وبلاگ و وبلاگ نويسي چيزي كه خيلي برام ارزش داشت، پيدا كردن آدمايي كه دلم خيلي براشون تنگ شده بود. منظورم اغلب وبلاگ نويساي خودمونه.&lt;br /&gt;واقعا آدم لذت ميبره وقتي ميبنه هنوز هستن اينهمه جوونايي كه كتاب ميخونن، با معلوماتن، پويايي دارن. اينهمه آدمايي كه صرفنظر از هر مسلك و عقيده‌اي كه دارن ( يا ندارن )؛ تو يه وجه باهم مشتركن : اينكه “ فكر ميكنن “ &lt;br /&gt;اگه ميگم دلم براي اينجور آدما تنگ شده، از ته دل ميگما. نه اينكه ادعايي داشته باشم ولي جدي ديگه خسته شده بودم از بس دور و برم با آدمايي مخصوصا با دخترايي سرو كار داشتم كه كل مغزشون فقط يه سلول داره كه تازه اونم خاكستري نيست ! &lt;br /&gt;به هيچي علاقه ندارن : نه ورزش نه سياست نه كتاب نه درس نه كار نه هنر ... هيچ چيزي براشون جالب نيست جز يه چيز. باورتون ميشه اگه بگم دختري رو ميشناسم كه كفش يه شماره كوچيكتر از پاي خودش ميپوشه و زجر ميكشه فقط براي اينكه پاش ظريف بنظر بياد ؟!&lt;br /&gt;10 ساعتم كه باهاشون بشيني حرفي جز حرف جنس مخالف نميشنوي. حرفاي احمقانه و حقارت آميزي كه خودشون فكر ميكنن قصه‌هاي عاشقونس !&lt;br /&gt;نه كه دور وبرم يا توي دوستام نباشن كسايي كه از مصاحبتشون كلي چيز يادميگيري، ولي از حدود پنج سال پيش كه رفتم دانشگاه و بعد سر كار، تو محيط دانشگاه و تو محيط كار بيشتر از اينجور دخترا ديدم.&lt;br /&gt;دانشگاه كه افتضاح بود. يا حداقل بين اينايي كه من باهاشون سر و كار داشتم به جرات ميتونم بگم فقط دو جور دختر پيدا ميشد :&lt;br /&gt;يا عين خر درس ميخوندن و هيچي نه از درس نه از زندگي نميفهميدن، يا فقط ... !&lt;br /&gt;وقتي يادم ميافته حالم بهم ميخوره. براي همينم حالا به من حق بدين كه وقتي كسايي مثل &lt;a href="http://khorshidkhanoom.blogspot.com"&gt;خورشيد خانوم&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://shahrzad_r.blogspot.com"&gt;شهرزاد&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://pinkfloydish.blogspot.com"&gt;&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://neda.blogspot.com"&gt;ندا &lt;/a&gt;و خيلياي ديگه رو ميبينم ( يا در واقع ميخونم ) لذت ببرم حتي اگه باهاشون همفكر نباشم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-75497964?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/75497964'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/75497964'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_04_14_archive.html#75497964' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3446180.post-75332317</id><published>2002-04-12T10:55:00.000-07:00</published><updated>2002-05-07T10:05:34.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بخشي از كتاب «ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد» نوشته پائولو كوئيلو را مينويسم براي تمام كسايي كه مثل مستانه فكر ميكنن كه خيلي از زندگي ايده‌آل دورن :&lt;br /&gt;« بعد به خود گفتم ، همانطور كه براي ابلهان اتفاق افتاده براي من هم رخ خواهد داد ... به راه خودت برو، نانت را با شادماني فرو ببر، شرابت را با قلبي شاد بنوش؛ چون خداوند تلاشهايت را پذيرفته است. بگذار لباسها همواره به رنگ سپيد باشد؛ و نگذار سرت بي مرهم بماند. با همسري كه دوستش داري شادمانه زندگي كن.&lt;br /&gt;زندگي كن تمام روزهاي بيهودگي ات را، كه او در زير نور خورشيد به تو ارزاني داشته است. تمام روزهاي بيهودگي ات را، زيرا اين سهم تو از زندگي ست.&lt;br /&gt;و در تلاشت كه آن را در زير نور خورشيد به ثمر ميرساني... به راههايي كه قلبت هدايت ميكند قدم بگذار، و در مسيري كه ديدگانت راهنماييت ميكند.&lt;br /&gt;ولي بدان كه براي همه اين چيزها خداوند تورا قضاوت خواهد كرد.&lt;br /&gt;زندگي كن. اگر به زندگي ادامه دهي، خداوند در وجود تو باقي ميماند. اگر مخاطراتش را پذيرا نباشي، او به آن بهشت بعيد باز ميگردد و تنها موضوع سفسطه‌هاي فيلسوفانه قرار ميگيرد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.naturephotosonline.com/Photos/ktodd020med.jpg" width="350" height="244" alt="Hello" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3446180-75332317?l=masti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/75332317'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3446180/posts/default/75332317'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masti.blogspot.com/2002_04_07_archive.html#75332317' title=''/><author><name>sarah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16420577367790971188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
